او بشعر هم از آثار منثورش برمىآيد و هم مورخان و تذكرهنويسان از آن بتكرار ياد كردهاند .
در تاريخ يزد تأليف جعفر بن محمد جعفرى مقدار كثيرى از اشعارش از قصيده و مثنوى و قطعه كه بعلل مختلف ، و از آن جمله براى نقش كردن بر كتيبههاى عمارات و بقاع ، سروده شده بود ، ديده مىشود كه كموبيش قابل توجهست . علاوه بر آنها وى منظومهيى ببحر متقارب در ذكر فتوحات تيمور دارد كه بسيارى از ابيات آن را در ظفرنامهء خود گنجانيده است . ديوان اشعار او هم در دست است و از آن نسخى در ايران و تركيه وجود دارد و تقى الدين كاشى نيز بنابرسم خود مقدارى از قصائد و غزلها و مقطعات او را در كتاب خود گنجانيده است .
شرف الدين مانند قصيدهگويان قرن هشتم قصايد خود را بپيروى از استادان بزرگ قرن ششم و هفتم ساخته و در اين راه دور از توفيق و كاميابى نيست ، و در غزل هم تتبع شيوهء پيشينيان خاصه غزلگويان قرن هشتم مىكرده و هنوز هيچگونه اثرى از خيالپردازيها و مضمونآفرينيهاى غزلسرايان نيمهء دوم قرن نهم در غزلهاى او مشهود نيست و لغزشهاى لفظى و معنوى آنان را نيز در آثار خود ندارد و سخنش بررويهم يكدست و منتخب است و شايد به همين سبب باشد كه براى خود مقامى بس بلند در سخن تصور مىكرد و مىگفت :
. . . و آنگه بنفس خويشتن آنم كه چون منى * هيهات تا فلك ز پس صد قران دهد
ناهيد اگر شود مترنم بنظم من * كيوانش خرقه مشتريش طيلسان دهد
از اشعار اوست :
عشق از درم درآمد و دل راه كو گرفت * ايمن نمىتوان شد ازين راه كو گرفت
رسمى كه از سياه دلى سنبلت نهاد * ريحان خط برآمد و خوش خوش برو گرفت
بگذشت باد دوش ز زلفت بچابكى * و آن طره برفشاند و جهانى ببو گرفت
زلف تو سر كشيد و به گردن در اوفتاد * مىبايدش بحلقهء رندان گلو گرفت
بر طاق ابرويش منه اى شيخ ساده ، دل * كآنرا بخويشتن نتوانى فرو گرفت
دانى كه بردپى بسر سرّ خم شرف * صافى دلى چو جام كه فيض از سبو گرفت
* *
صوفى مباش منكر رندان مىپرست * كاندر پياله پرتوى از حسن دوست هست