تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
در آرزوى آنكه ببوسند دست دوست * بسيار سر فنا شد و كس را نداد دست انصاف محتسب بر رندان درست نيست * چون با هزار بت قدح باده مىشكست شيخست و صد هزار تعلق ز نيك و بد * پيوسته در زحير « 1 » كه اين بيش و آن كمست رندست و جرعهء مى از اسباب دنيوى * آن هم بيفگند ز كف آنگه كه گشت مست وين طرفه تركه مردم كوته نظر كنند * اين را خطاب عاصى و آن را خداپرست در بوستان دهر گلى شادمان نرست * و آن هم كه رست ز آفت باد خزان نرست نگشاد در به روى شرف پير ميكده * تا از ديار كون و مكان رخت بر نبست
* *
گردش چرخ كهن را سر و بن پيدا نيست * تكيه بر جنبش او كار دل دانا نيست سخن از خويش مگو سخرهء بيگانه مشو * كه درين دير كهن غير تو كس گويا نيست شده زاهد بهواى گل رخسار حبيب * همچو نرگس همه تن ديده ولى بينا نيست عالمى غرق تحير بلب بحر وجود * ديده بر موج و كسى را خبر از دريا نيست عقل بر هركه نظر مىفگند مجنونست * فتنه با ليلى و ليلى ز ميان پيدا نيست فرصت تكيه زدن بر طرف مسند عيش * خواجه پنداشت كه باشد دو سه روز اما نيست شرف امروز برآنم كه در آتش فگنم * دلق پشمينت اگر در گرو صهبا نيست
* *
چشمم چو بر آن طلعت زيباى تو افتاد * از دست برون شد دل و در پاى تو افتاد مرغ دلم از آرزوى دانهء خالت * در دام سر زلف سمن ساى تو افتاد خونا به ز چشم من و خون در دل ساغر * از شوق لب لعل شكر خاى تو افتاد در طرف چمن لرزه بر اعضاى صنوبر * از شرم خراميدن بالاى تو افتاد از خانقه زهد بميخانهء مستى * شيخ از هوس نرگس شهلاى تو افتاد عالم بدر ميكده از شوق تو آمد * زاهد بخرابات ز سوداى تو افتاد گنجيست شرف گوهر اسرار محبت * كز غيب بدست دل داناى تو افتاد
هامش
( 1 ) - زحير بفتح اول : دم سرد و آواى دردناك ، ناله برآوردن