همواره معزز و مكرم بوده است . پدرش شمس الدين على از رجال قديم درگاه آل مظفر و مردى عالم و شاعر بوده و شرف يكى از ابيات او را در قصيدهيى كه شاه يحيى مظفرى را در آن ستوده است ، تضمين كرده و آن چنين است :
در وصف حال خويشتنم نيك درخورست * بيتى ز گفتهء پدرم حلّ فى الجنان
« در هيأتم مبين كه بمنطق گه كلام * بس نكته از بديع معانى كنم روان »
و در همين قصيده ببندگى قديم پدر در خدمت شاه يحيى ، و شايد پدر يحيى يعنى امير مبارز الدين اشاره مىكند :
زينها عدول كرده شد ، آخر نه اين فقير * از بندهزادگان قديمست كيف كان
از فضلهء عطاى تو گشتست مستحيل * آن نطفهيى كه اصل وجود منست از آن
و اين شمس الدين على ، چنان كه از اشارهء محمد مستوفى بافقى برمىآيد ، بانى مسجد جامع محلهء « ميرچقماق » در يزد بود ، و شرف الدين مدرسهء « شرفيه » را در جوار همان مسجد بنا كرد و خود هم در همان مدرسه به خاك سپرده شد « 1 » . شرف ضمن بيان مقامات بلند معنوى خويش انتساب خود را بچنين پدر فاضل و نامآورى چند بار ديگر در اشعارش تكرار كرده و يك جا در مدح ميرزا سلطان محمد تيمورى چنين گفته است :
شاها منم سلالهء صلب يگانهيى * كآوازهاش خجالت بادوزان دهد
رضوان خطاب مىكندش كاى هنرورى * كاحدوثهء تو زيور آخر زمان دهد
بشتاب تا ترابش تسنيم دانشت * آرايشى ز نو برياض جنان دهد
روحش دعاى دولت اين دودمان بصدق * هر دم به ياد زمرهء كروبيان دهد
و اما شرف الدين ، در اشعار خود « شرف » تخلص مىنمود ، چنان كه هنگام نقل اشعارش خواهيم ديد ، و در همان حال ملقب و معروف بود به « مخدوم » و اين عنوان را از آنجا يافت كه بنابر مشهور شاهرخ او را « جناب مخدومى » خطاب مىنمود « 2 » . نسبش بنابر
هامش
( 1 ) - جامع مفيدى ، ص 303
( 2 ) - جامع مفيدى ص 299