بهشت عدن آن باشد كه دل ديدار او بيند * قد چون سرو او جويد گل رخسار او بيند
ز من پرسيد ناصح كز بدن چون مىرود جانت * عزيزان راه بگشاييد تا رفتار او بيند
به خود شبها فرو رفت آفتاب از حيرت طالع * كه چون خود را برون از سايهء ديدار او بيند
طبيبم را كه رنج من به صد زحمت نمىبيند * بگو تا غمزههاى نرگس بيمار او بيند
بهاى يك سر مويش دهد صد ملك مصر الحق * اگر در خواب يوسف گرمى بازار او بيند
مسيحى را خيال زلف خوبان مىكشد ، ترسم * كه صوفى خرقه بشكافد اگر زنار او بيند
* *
ز لوح دل مرا بىدوست نقش غم نخواهد شد * وگر جويم گهى شادى وصل آن هم نخواهد شد
بريدم از خرد ناچار و با عشق آشنا گشتم * چو دانستم كه هرگز مدعى محرم نخواهد شد
اگر در شام تاريك فراق اى ماه نو يكدم * بكام ما برآيى از تو چيزى كم نخواهد شد
دل و دين مىبرى تا سست گردد اعتقاد من * بدينها جز بناى دوستى محكم نخواهد شد
ز لعل دلبران رمزى نمايد مدعى ليكن * مسيحىوار در معنى مسيحا دم نخواهد شد
* *
گهى كه در پى خوبان دلربا نگريم * نه فتنه در نظر آريم و نه بلا نگريم
غنيمت است دو روزى كه چشم دارى باز * دلا بيا كه در آن شوخ بىوفا نگريم
حرام تيغ تو بر ما ، بوقت جان دادن * اگر به مملكت كاينات وانگريم
اگر ز پيش برآيى يقين كه رحم كنى * در آن زمان كه به صد حسرت از قفا نگريم
ز نازكى همه جاى تو آفت نظرست * چو بگذرى تو ندانيم در كجا نگريم
سزاست چشم مسيحى به تيغ بركندن * كه با وجود تو در ديگرى چرا نگريم