كمرى بسته بخونها و ميان پنهانست * سخنى گفته بدعوى و دهن پيدا نيست
زده هر موى ميانى گرهى بر دل من * در ميان خود دل آوارهء من پيدا نيست
بندهء سيم برانم كه بيك موى ميان * عالمى را بخريدند و ثمن پيدا نيست
بر زبان ز آن دهن تنگ مسيحى بارى * سخنى هست ولى اهل سخن پيدا نيست
* *
شبى صد كاروان رحمتم بر دل فرود آيد * ببوى آنكه ماه من درين منزل فرود آيد
ز دريا بار چشمم در مصاف هجر هر ساعت * سپاه خونيان اشك بر ساحل فرود آيد
خدنگ غمزهء شوخ ترا گر در خيال آرد * عجب نبود كه مرغ از آسمان بسمل فرود آيد
نديدم جز كمين حلقهء زلف سيه كارت * كه باشد صد پريشانى و آنجا دل فرود آيد
نماند اشك مسيحى گرد كويت يك قدم خشكى * دگر هركس رسد آنجا مگر در گل فرود آيد
* *
حيات من اثر وعدهء لقاى تو بود * بلاى جان همه نوميدى از وفاى تو بود
وسيلهيى كه اجل داشت در زمان وداع * براى بردن جانها كرشمههاى تو بود
به خون ديده كسى را كه نيك ديدم غرق * به حال او چو نظر كردم آشناى تو بود
بداد خواه شدم پيش ميرزا دستت * چو داد خواستم آن مير خود گداى تو بود
زهر طبيب كه جستم دواى دل ديدم * كه آن طبيب به صد درد مبتلاى تو بود
بجاى جان گرامى تويى مسيحى را * ولى نبود زمانى كه جان بجاى تو بود
* *
ز دشنام لبت جان تازه گردد * ز رويت گل به بستان تازه گردد
چو بلبل در هواى گل بنالد * مرا داغ تو بر جان تازه گردد
روم در بوستان بر ياد رويت * جراحتهاى پنهان تازه گردد
چو لب شيرين كنى در وقت بخشش * گناه شرمساران تازه گردد
طبيب از من مجو صحت كه درديست * دلم را كان بدرمان تازه گردد
رخت بفزود از اشك مسيحى * كه حسن گل ز باران تازه گردد