و معانى بكر بامزه چنان كه بايد و شايد سفته و اشعار آبدار پرمعنى بر صفحهء روزگار بيادگار گذاشته و به نكتهاى رنگين و لطيفههاى شيرين حالت عشق و محبت را نيكو بيان كرده »
ديوان مسيحى در قرن دهم كمياب و چنان كه تقى الدين گفته شعر او در آن ايام متروك بوده است و او از باب هدايت شاعران عهد بايراد سخن فصيح و دلانگيز مقدارى از غزلهاى او را بطريق انتخاب ابيات از هريك در خلاصة الاشعار نقل كرده چنان كه از اكثر غزلها سه و چهار بيت بيشتر نياورده و از بعضى بايراد پنج و ندرة شش بيت اكتفا كرده و قصائد و رباعيات او را هم نيافته بود و من ديوان مسيحى فوشنجى را نديده و اشعار او را از منتخبات تقى الدين كه بحدود دويست بيت برمىآيد شناختهام و بنقل ابياتى از آن ميان اكتفا مىكنم :
بازم دل شوريده بجايى نگرانست * جانى كه مرا بود كنون از دگرانست
آن ناصح مشفق كه ازو باخبرم داشت * اكنون خبر آنست كه از بىخبرانست
و آن دوست كه مىدوخت گهى دامن صبرم * چون بلبل و گل جامهدران نعرهزنانست
آن عمر كه بگذشت و زما روى بگرداند * شكرست بهرحال كه بارى گذرانست
و آن نرگس بيمار كه آسوده بخوابست * رشك نظر ديدهء صاحبنظرانست
با زلف تو از حلقهء او راد مسيحى * بگذشته و سر حلقهء شوريده سرانست
* *
درآ درآ كه سلامت سلامتى دگرست * ز پا نشين كه قيامت قيامتى دگرست
تو بوسه گويى و من جان دهم ز نوميدى * كه وعدههاى لبت را علامتى دگرست
كرامتى است لبت را كه مرده زنده كند * مرا كه مىكشد اين هم كرامتى دگرست
گناه اگر بندامت قرين عفو شود * گناهكار ترا زين ندامتى دگرست
مسيحى آنكه تويى دوست زنده مىمانى * سزاى هر سر مويت ملامتى دگرست
* *
مىدمد غنچهيى از غيب و چمن پيدا نيست * مىرسد جان عزيزى و بدن پيدا نيست
از پى غمزه و گيسوى يكى بر سر راه * كشتگانند ولى تيغ و رسن پيدا نيست