مويى شدهام بىخط مشكين رقم او * كو بخت كه آيم به زبان قلم او
مجنون بره عشق ز سركرده قدم رفت * دارم من ديوانه قدم بر قدم او
خاصيت آن دم كه شنيدى ز مسيحا * آمد بظهور از دم تيغ ستم او
ناكنده دل از عشرت و عيش دو جهانى * لذت نتوان يافت ز درد و الم او
وارسته ز هر نيك و بدى فيضى و بسته است * سر رشتهء اميد بفيض كرم او
* *
جز وصل توام نيست هوا و هوسى * بىياد تو بر نيايد از ما نفسى
زينگونه محبتى كه باتست مرا * حقا نبود هيچكسى را به كسى
* *
عشق من و حسن تو بهم ساختهاند * پيوسته بيكدگر نظر باختهاند
فارغ ز من و تو در نهانخانهء وصل * بنشسته و طرح صحبت انداختهاند
10 - مسيحى فوشنجى
مولانا صفى الدين مسيحى فوشنجى از اهل قصبهء پوشنگ از اعمال هرات بود كه در ظل تربيت و حمايت ميرزا بايسنقر ( م 837 ه ) پسر شاهرخ تربيت يافت . امير عليشير دربارهء او نوشته است « 1 » كه « از ولايت فوشنج بود ، مردى پاكيزه روزگار و مسلمان سيرت بود ، گويند به زيارت مكه مشرف شده بود ، طبع او شوخ بوده و اشعار نيك دارد . اين مطلع از اوست :
ما را بجفا كشته پشيمان شده باشى * خون دل ما ريخته حيران شده باشى
گويند مولانا در آن سفر در باديه بسايهء مغيلان در عين ماندگى نشسته خار از پاى بيرون مىكرده است كه يكى از شوخطبعان قافله در بديهه بمولانا خوانده است ، شعر :
از رنج ره دور و سر خار مغيلان * از آمدن مكه پشيمان شده باشى »
تقى الدين محمد الحسينى صاحب خلاصة الاشعار دربارهء اين اشاره نوشته است
هامش
( 1 ) - مجالس النفائس ( لطائفنامه ) ص 22