آنان كه چراغ عشق افروختهاند * صد بار به آتش بلا سوختهاند
آسوده دلان نه درخور وصل تواند * كاين جامه بقد عاشقان دوختهاند
9 - فيضى تربتى « 1 »
مولانا على فيضى از مردم ولايت تربت بود و بعضى او را گونابادى نوشتهاند .
وى مردى دانشمند و در فن شعر توانا بود . در آغاز حيات براى كسب فضايل به شهر هرات رفت و مدتى در آنجا به تحصيل علوم اشتغال داشت و بعد از مدتها اقامت در آن شهر بعراق و آذربايجان سفر كرد و چندگاهى در تبريز اقامت داشت ، و سپس بمشهد رفت و مدتى در آنجا ماند تا بسال 847 بدرود حيات گفت . وى در غزل پيرو سبك شاعران پيشين خاصه سعدى و خسرو و حافظ بود و بر منوال همان استادان كلامى روان و دلپذير دارد . از ابيات اوست :
شرح جفاى دوست نه بهر شكايتست * مقصود ذكر اوست دگرها حكايتست
من با رقيب خوى گرفتم ببوى تو * بنگر كه آرزوى توام تا چه غايتست
برقصد كشتنم چه كشى تيغ دم بدم * چون يك نظر بگوشهء چشمى كفايتست
شد فتنه از حمايت چشمت قوى بسى * آرى مدار كار جهان بر حمايتست
فيضى متاب روى ز محراب ابرويش * كان قبلهگاه مطلع نور هدايتست
* *
بلند مرتبه زين خاك آستان شدهام * غبار كوى توام گر بر آسمان شدهام
ز شوق موى ميانت چنان گداخت تنم * كه تا خبر شدهاى غايب از ميان شدهام
مپيچ سر ز من اى شاخ گل كه همچو نسيم * ببوى وصل تو سرگشتهء جهان شدهام
نمود روى چو خورشيد و من در آن حسرت * چو سايه منفعل از پيش او روان شدهام
فغان كه راه عدم هم نمىتوانم رفت * ز بس كه در مرض هجر ناتوان شدهام
عجب كه از دل فيضى برون شود غم او * نمىشود ، چكنم ؟ بارها بر آن شدهام
* *
هامش
( 1 ) - دربارهء او رجوع شود به خلاصة الاشعار