تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
بىدف و مطرب و ساقى همه در رقص و سماع * بى مى و جام و صراحى همه در نوشانوش چون سر رشتهء ناموس برفت از دستم * خواستم تا سخنى پرسم ازو گفت خموش نيست اين كعبه كه بىپا و سرآيى بطواف * يا نه مسجد كه در او بىخبر آيى بخروش اين خرابات مغانست و در او مستانند * از دم صبح ازل تا بقيامت مدهوش گر ترا هست در اين شيوه سر يكرنگى * دين و دنيا بيكى جرعه چو عصمت به فروش
* *
آمد بهار و لاله برافروخت مجمرش * سنبل نهاد غاليه بر آتش ترش باز از بنفشه خرده‌شناس چمن نشاند * فيروزه گرد حقهء ياقوت احمرش در جيب نافه عطرفروش چمن فشاند * مشك عيار بر سر كافور و عنبرش خرم حريم جوى كه از عكس لاله‌زار * ياقوت آب گشته روانست در برش نقاش صنع چهره‌گشا شد بباغ و ابر * پر درّ سفته گشت بساط مصورش از نخل سايه بسته چو شب بود طرف باغ * كرد آسمان بشمع شقايق منورش چون شاه گل ز شاخ زمرد نمود روى * گشتند گلرخان همه حيران منظرش وز طرف باغ عامل مزدوردى تمام * بر باد داد يك بيك اوراق دفترش دارد هوس كه در قدم گل كند نثار * دلبستگى غنچه از آنست بر زرش تا عندليب خطبه بخواند بنام گل * سرو از حرير سبز بياراست منبرش گل چهره سرخ كرد كه در آتش افگند * بهر گلاب بزم خداوند اكبرش بر نوعروس باغ صبا شد شكوفه ريز * كز حلهء سفيد كند جامه در برش خياط نوبهار براى مزيد حسن * كرد آستر ز پردهء والاى اخضرش وز غنچهاى لاله و درهاى ژاله دوخت * بر جيب تكمه‌هاى زر از لعل و گوهرش تا پيش كش كند چو كنيزان صورتى * در بزم عيش پادشه هفت كشورش نخل بهار دولت الغ بيك آنكه هست * از ورد عدل گلشن اقبال پربرش
* *
چو تافت آتش مهر از سپهر مينا فام * بجز طبيعت نارى نماند در اجسام