ز احتراق هوا كان لعل را شايد * كه باز خون فسرده روان شود ز مسام
زمانه از دم گرم هوا چنان در تافت * كه گاه سير بسوزد فيال را اقدام
حرارت كرهء خاك اگر بوهم آرند * عجب نباشد اگر محترق شوند اوهام
مى رقيق درون پياله گر ريزى * هماندم از تف و تاب هوا رسد بقوام
زمين ز سوز درون همچو مهر خرمنسوز * فلك ز گرمى خاطر چو ذره بىآرام
ز گرمى دل دريا نمىتوان دريافت * كه طبع آب كدامست و طبع نار كدام
عجب نباشد اگر گلستان شود آتش * ز پرتو رخ كيخسرو سپهر غلام
بلندمرتبه داراى دين خليل اللّه * كه آتش از قدم او شود چو دار سلام . . .
* *
كاش فرمودى بشمشير جدايى كشتنم * تا بخوارى در چنين روزى نديدى دشمنم
باغبان گو در ته ديوار گلزارم بكش * بىوجودش گر كشد خاطر بسرو و سوسنم
شهسوارم كى خرامد باز تا ديوانهوار * خاك و خونآلوده خود را بر سر راه افگنم
خون دل ز آنرو همى بارم ز شريان دو عين * كز فراقش نشتر خونيست هرمو بر تنم
تازه عصمت كى شود آثار دوران خليل * كاين بتانى را كه ناحق مىپرستم بشكنم
*
مائيم كه كوى بيخودى منزل ماست * بىحاصلى و شكستگى حاصل ماست
دوزخ كه مقربان ازو در خوفند * يك شعله ز آتش درون دل ماست
*
هر دل كه ز لذت غم آگاه نشد * مقبول مقربان درگاه نشد
اى واى بر آنكه در بيابان اميد * صد قرن برفت و محرم راه نشد
*
تا از غم دل حيات جان يافتهايم * وز درد تو عمر جاودان يافتهايم
خوش دولت ما كه در پناه غم تو * از محنت روزگار امان يافتهايم
*