تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
من نظربازى بمه‌رويان انجم مىكنم * تا نپندارى كه مشغول بتان آزرم همچو جرم اختران بر منظر اعلاى چرخ * نور معنى مىدهد طبع همايون منظرم
* *
ماه من طغراى حسن امروز برخور مىكشد * آفرين بادش كه خوش زيبا و درخور مىكشد طرهء طرار او تلقين سودا مىكند * لعل گوهربار او توقيع برزر مىكشد نور رويش طعنه بر ماه و ثريا مىزند * چين زلفش سايه‌بان در شمس انور مىكشد زاهد خلوت‌نشين بر ياد لعل او مدام * همچو مشتاق صبوحى جام و ساغر مىكشد صبحدم آه دلم بىآفتاب روى او * دم بدم چون شعله سوى آسمان سر مىكشد آتشى سوزد درونم بىرخ نورانيش * دود سودا هر سحر بر شمع خاور مىكشد ابن نصرت ناله‌هاى جان‌گداز از سوز دل * در هوايش هر شبى تا صبحدم برمىكشد
* *
زهى چو نقطهء موهوم در نظر دهنت * ز درّ بحر معانى لطيف‌تر سخنت هزار شور برآرد ز جان شيرينم * تبسمى كه كند پستهء شكر شكنت تو سرو گلشن حسنى بيا و خوش بنشين * كه مىدهم بگلستان چشم خود وطنت بنوك سوزن مژگان سزد كه بردوزم * بهر نظر ز حرير دو ديده پيرهنت بغنچه در خزد از شرم روى تو گل سرخ * گر اتفاق تماشا شود سوى چمنت چو آفتاب كشم بر سپهر رايت نور * گر التفات شود ذره‌يى به حال منت تو شمع عالم جانى و من چو پروانه * كه مجمر دل پرآتشم بود لگنت به چشم اهل خرد روشنست آينه‌سان * صفاى روح روان از لطافت بدنت چو ابن نصرت دلخسته مىكنم صد جان * نثار چشم چو بادام و پستهء دهنت
* *
ما چنان از قدح شوق تو سرمستانيم * كه همه ملك جهان را بجوى نستانيم جرعه‌يى از كف ساقى غمت نوشيديم * مست و سرگشته و ديوانه و عاشق ز آنيم كى توانيم كه چشم از تو دمى برگيريم * ما كه قطعا ز رخت قطع نظر نتوانيم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 285 | ذبيح الله صفا