تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
ظلم صريح مىكنى بر دل و جانم از ستم * هيچ مگر نه واقف از عدل معين كشورى داور سدره آستان آنكه كمين غلام او * بر سر جمله سروران يافت نشان داورى
* *
نگار من چو نقاب از عذار بگشايد * ز روى آينهء دل غبار بگشايد بگيرمش چو الف در ميان جان از مهر * گر آن نگار برويم كنار بگشايد بيك گره كه گشايد ز چين طرهء خويش * تمام كار من و روزگار بگشايد شبى كه از شكن زلف عنبر افشانش * نسيم نافهء مشك تتار بگشايد بدست صبحدم آن دم سپهر غاليه ساى * گره ز گيسوى شب تار تار بگشايد سحر گهى كه سر طبله‌هاى عطارى * صبا ز طرهء مشكين يار بگشايد كمان ابروى او خونم از سر مژگان * بتير غمزهء جوشن‌گذار بگشايد بحالتى كه شكر خنده مىكند دهنش * چو غنچه‌يى كه لب از لاله‌زار بگشايد ز شرم عارض او در چمن گل سورى * عرق چو دانهء نار از عذار بگشايد مرا خيال لب لعل او عقيق مذاب * ز جزع ديدهء گوهر نثار بگشايد بخورد باده‌پرستان دهم كباب از دل * دمى كه نرگس شوخش خمار بگشايد چه خوش بود كه يكى ديدهء ترحم را * به روى جان من دل فگار بگشايد چنين گره كه به كار منست باز مگر * بيمن تا جور كامكار بگشايد . . .
* *
دلم را دانش از عشقست در ملك سخندانى * كه عشق استاد تعليمست و دل طفل دبستانى نه هر طفلى سخندانست و هر پيرى مبارك دم * نه هر بحرى درافشانست و هر كف ابر نيسانى چو بر روح القدس معكوس گشت آثار انوارش * امين عطسهء آدم شد از الهام ربانى نه هر دل جاى الهامست و هرجان عطسهء آدم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 282 | ذبيح الله صفا