گذار اين جاى پرحيرت مشو دربند حيرانى * فلك هم شخص بىمهرست و در ذاتش وفايى نه
كه جورش مركز دورست و دورست از پشيمانى * شوى همدم بروح اللّه گر از معنى سبك روحى
سوى جانان بيابى ره گر از صورت گرانجانى * روان اين ديوانسى را بشمشير قناعت كش
كه تا زير نگين گردد ترا ملك سليمانى
* *
من كه از حكم ازل در ملك معنى داورم * تا ابد بر صدر ديوان سخن سر دفترم
منعم بىمالم و كوس رياست مىزنم * طاير بىبالم و در اوج وحدت مىپرم
گه بباغ قدسيان عزم تماشا مىكنم * گه سوى بازار حيرت رخت سودا مىبرم
گه به چشم ناتوان بينان چو ماه نخشبم * گه بجمع عاشقان روشن چو ماه خاورم
برج فتح پادشاهى را مبارك كوكبم * فيض الهام الهى را مبارك مظهرم
نافهء آهوى سودا را چو مشك خالصم * عود سوز مجلس روحانيانرا عنبرم
مرد سودا پيشه را در راه حيرت سالكم * زورق انديشه را در بحر فكرت لنگرم
روحپرور در جهان همچون دم روح اللهم * معتبر در امتحان چون معجز پيغمبرم
در سخن خوش داستان چون عندليب ناطقم * در تكلم دو زبان چون ذو الفقار حيدرم
صورت جان مىنگارم بر سر لوح از قلم * مدعى هرگز درين معنى ندارد باورم
شبروان تيه حيرت راز شادروان سفل * صبحدم سوى سرابستان علوى رهبرم
شاهباز طاير قدسم كه در هنگام سير * سرعت بال و پر جبريل دارد شهپرم
همچو ملاحم كه در عمان مواج نظر * ناظر اوج و حضيض نه محيط اخضرم
دست و پايى مىزنم در بحر ظلمت صبح و شام * تا بنور دولت از درياى محنت بگذرم
مهر عقلم نور با ماه طبيعت مىدهد * زين سعادت فارغ از آثار سعد اكبرم
وقت انشاء معانى بر سماوات سخن * مشترى راى و قمر سير و عطارد پيكرم