نه هر آبستنى مريم نه هر شمعى شبستانى * ز تاب مهر او پرنور شد جان خليل اللّه
كه در آتش برقص آمد چو طاوس گلستانى * نه هر آتش گلستانست و هر طاوس هم قدسى
نه هربتپرورى آزرنه هر صورتگرى مانى * اگر سرنامهء روحى بدين دفتر خجل گردى
وگر چون كشتى نوحى درين دريا فرومانى * نهنگآسا اگر يك دم درين قلزم درون آيى
چو غواصان برون آرى هزاران درّ عمانى * اگر شمع وجودت را بنور عشق افروزى
شود بر خاطرت روشن همه اسرار پنهانى * چو اول بر زبان عشق كردم نطقپردازى
پس آنگه در بيان عقل گفتم مطلع ثانى * مرا بر آشيان دل خرد مرغيست روحانى
كه در ظلش قوى گردد هماى روح انسانى * بهرجايى كه نطق او چو طوطى شكر افشاند
برقص آيند چون طاوس شهبازان روحانى * بهر خوانى كه اندازد چو عنقا سايهء نصرت
بشهپر طاير قدسى كند آنجا مگس رانى * ز ديوان خرد حرفى گرت بر دل شود روشن
خطوط علم ابدان را چو خط صبح برخوانى * مجوى از جوهر عالم تنعم را كه هست الحق
دواى او همه درد و نشاطش جمله پژمانى * جهان جاييست پر اندوه و حيرت شهربند او
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 283
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٢٨٣