تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
چون نافهء آهوى ختن غايت سود است * بر هر طرفى رايحهء مشك‌فشان را تأثير هوا گر كند امروز عجب نيست * چون چشم ترا بر دل خشك دخان را بىطبلهء عطار گل از رنگ‌فروشى * بر چار سوى دهر بياراست دكان را حوران رزانى چو سر از جيب كشيدند * فرقى نتوان كرد ز فردوس رزان را مى نوش كه ساقى به زبان گل و بلبل * بگشاد لب بلبلهء بسته دهان را فصل طربست و گل و هنگام عنادل * خوش باش و غنيمت شمر اين فصل و اوان را
* *
پيش كه صبح بردمد از تتق معنبرى * از لب جام دم بدم نوش مى مزعفرى پيش كه پرده در شود رايحهء سپيده‌دم * كوش كه از نسيم مى پردهء صبح بردرى باده بيار ساقيا ز آنكه بدور بزم ما * جام‌جم است از صفا آينهء سكندرى چشمهء خضر در نظر گر طلبى پر از درر * در كف بحر سان نگر پيكر جام گوهرى مهر گر از سر وفا سوى قدح كند هوا * جمله شوند ذره‌ها همچو بتان آزرى گر بچشند اختران از لب جام شمه‌يى * عطر فشاند آسمان دم بدم از معطرى مرغ قنينه را نگر خون خروس در شكم * گشته چو بلبل سحر بلبله در نواگرى بحر گهر نثار بين لعل مذاب در برش * چشمهء آبدار بين همدم آتش طرى نوش پياله صبحدم از مى آفتاب وش * ساقى ما چو مىكند دعوى ماه پيكرى خضر صفت خور از صفا آب ز چشمهء بقا * خون رزان مريز تا از گل عمر برخورى ملك جمت چو رايگان زير نگين شد اين زمان * از چه بديو مردمان همچو پرى مسخرى اى صنمى كه در جهان سرو قد و سمن برى * بر گل عارضت شده زهره و ماه مشترى صبح نشاط وصل را شمس خجسته طالعى * شام غم فراق را بدر منير ديگرى عقرب زلف شست تو نيش زده بجان من * غمزهء شوخ مست تو برده دلم بساحرى مردم بحر ديده‌ام بى تو بسان ماهيان * كرده ميان موج خون شام و سحر شناورى من كه ز عشق گشته‌ام بر سر پاى جان كشان * طرفه كه باز مىكشم بار غم تو بر سرى نيست بروزگار ما پيشهء تو بجز جفا * بلكه بماست دايما عادت تو ستمگرى