خطاب مىكردهاند حق بود و شاعر خود نيز مقام و مرتبهيى را كه در ادب و شعر داشته خوب مىشناخته و بدان مىباليده و مىگفته است :
گرچه خاقانى بشروان بود سلطان سخن * ملك معنى را من اينجا پادشاه ديگرم
او بسر گر تاج شاهى داشت از مستظهرى * من بهمت بر سر سلطان معنى افسرم
او بوجه تربيت گر يافت شهرت در جهان * من بالهام الهى شهرهء هر كشورم
او اگر در چار بازار خرد صراف برد * من بدار الضرب اسرار معانى زرگرم
او گر از راه طريقت همعنان خضر بود * من حقيقت بر براق معنوى اسكندرم .
* *
راى من تابنده باشد بر عطارد طالعان * بر زحل طبعان نتابد آفتاب راى من
مشترى رايم كه در بازار صرافان شعر * هست چون درّ عيون نظم جهانآراى من
كوه خارايم كه در تيه تحير بحرسان * مىدمد سرچشمهء خون از دل خاراى من
بحر سودايم كه درهاى معانى در بيان * هر دمى زايد ز بكر فكر گوهرزاى من
خضر سيمايم كه چون آيينهء اسكندرى * باشد از عين البقا در جامجم صهباى من
من كه ابن نصرتم نبود باستظهار شعر * بعد خاقانى بهفت اقليم يك همتاى من
نظاير اين ابيات در آثار برندق بسيارست و به نظر من از علل عمدهء اين تظاهرهاى پياپى او مكتوم ماندن قدر و مرتبهء ويست در دورانى كه پايهء سخنورى در دستگاههاى حكومتى ناشناخته مىماند ، و در ابيات بجنبههاى ذوقى آن ، آن هم به ميزان بسيار محدود ، توجه مىشد و در نزد شاهزادگان تيمورى و اطرافيانشان ، كه غالبا از تركان جغتايى بودند ، شاعر آن بود كه بيتى گويد و غزلى بسرايد و لطافت ذوقى بخرج دهد ، و يا غايت استادى در جوابگويى غزلهاى پيشينيان بود ، و بيچاره برندق كه بشيوهء استادان مقدم تربيت شده و كسب اطلاع كرده و همان قيدهاى دشوار قديم را بر خود نهاده و با تحمل دشواريها تا بمرتبهء استادى و مداحى رسيده بود ، در ميان آن طايفه غريب و ناشناخته بود ، و اتفاقا خود هم به اين معنى وقوف داشت و گاه آن را اظهار مىكرد ، مثلا در اين ابيات :
ابن نصرت بلبل بستان سلطانى منم * گرچه اينجا ماندهام امروز بىبرگ و نوا
مردم آحاد اگر مقدار من نشناختند * قدردانى نيك مىداند امير و پادشا . . .