تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
مرا از روح خاقانيست هر صبح * صفاى دل بشادروان انشا كه در دكان دار الضرب معنى * منم شاگرد و او استاد دانا بود شروان زمين از روح پاكش * مروح چون سرابستان حورا اگر روزى رسم بر مرقد او * بعقل كامل و طبع مصفا به قبرش خون فشانم در تضرع * ز جزع ديده چون ياقوت حمرا پس از تكبير و شرط استعانت * قسم خواهم بروحش داد حقا كه در كار من مداح هردم * ز روح خود مدد تشريف فرما ايا شاه سرير ملك افضال * كه هستم خادمت در صف ادنا . . .
*
چو ابن نصرت از جان زد دم مداحى مداحى سلطان * مسلم شد چو خاقانيش اقليم سخن‌رانى كه ملك نطق پردازى و منشور هنرمندى * هم از اقبال خاقان يافت خاقانى شروانى
*
من چو در ملك معانى پيرو خاقانيم * عار نبود گرتك زندان شود مأواى من ز آنك در زندان سراى ضرب نقد معنويست * من كمين شاگرد و او استاد عالى راى من همچو شمع جمع انجم در شبستان وجود * باد مهر او چراغ طبع گوهرزاى من
او هم عده‌يى از قصايد معروف خاقانى را جواب گفته و هم در كيفيت تركيب الفاظ و به كار بردن جمله‌هاى تشبيهى و استعارى از « استاد عالىراى » خود پيروى كرده و عادة به خوبى از عهدهء كار خود برآمده و در اين ميان از جوابگويى بعضى قصائد انورى ( با همان لحن و شيوهء سخنگويى استاد ابيورد ) و برخى ديگر از استادان قديم نيز باز نايستاده است . برندق بر شيوهء همان شاعرانى كه بمنزلهء پيشرو و پيشواى او هستند از به كار بردن تركيبات تشبيهى و استعارى زياد ، اوصاف خوش‌آيند در تشبيب قصائد ، تعهد رديفها و التزامهاى دشوار امتناع ندارد ولى چون در سخنورى مطلع و مقتدرست اين گونه تصنعات اثر نامطلوبى در شعر او ندارد بلكه سخنش على الاصول روان و منسجم و استوار و او به حق و واقع از شاعران عهد خود ممتازست و استحقاق استادى آنان را دارد و اينكه او را استاد
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 278 | ذبيح الله صفا