5 - و اما دربارهء حادثهء برندق با « خواجه عبد الحى » كه تقى الدين با تفصيل دربارهء آن سخن گفته ، اشارهيى در اشعار موجود برندق داريم كه اگرچه با شرح مذكور انطباق ندارد ولى بهرحال ابتلاء شاعر را به محبت منظورى ثابت مىكند و نشان مىدهد كه آن « منظور » مردى « ديوانهوش » و « ابدال خو » بود ، سيرتى خلاف صورت خود داشت و در سفر و حضر با شاعر مصاحبت مىكرد ليكن ناگاه بخشم ازو روى برتافت و هرچه را كه برندق داشت از قليل و كثير بربود و شاعر را در غربت تنها و مفلس بر جاى نهاد چنان كه پرسانپرسان تا به « ابرقو » بدنبال او رفت و در آنجا به سيد بهاء الدين از بزرگان علما ملتجى شد و از او براى جلب آن شياد يارى خواست « 1 » ؛ و ديوانگان محبت را در آن روزگار ازين بلاها بسيار بود !
6 - تقى الدين مدعى است كه سير برندق در عراق و فارس و آذربايجان بعد از آشنايى با سلطان بايقرا اتفاق افتاد اما شواهدى كه پيش ازين نقل كرديم عكس اين قضيه را نشان مىدهد خاصه كه آشنايى برندق با سلطان بايقرا ( اگر چنين آشنايى واقعا رخ داده باشد ) على القاعده مربوط بود باواخر دوران زندگانيش و بعد از شصت و دو سه سالگى او ، و چنين سنى در آن روزگار نمىتوانست دوران جهانگرديهاى تازهيى براى شاعر سالخورده باشد .
7 - دعوى تقى الدين بر اينكه برندق را از سفر هند مال فراوان حاصل شد بهيچروى با گفتار شاعر وفق نمىدهد . وى در قصيدهيى كه در مدح خليل سلطان گفته و در آن بسرگردانى خود در ملك هند اشاره نموده سخن از افلاس خود نيز بميان مىآورد و مىگويد :
من غريب و مفلسم اما مدام از جزع چشم * مىفشانم بر رخ زردم بدم لعل مذاب
* از آثار موجود شاعر با فحص و جستجويى كه در فهرستها و جنگها شد اطلاعى بدست نيامده است جز آنچه در مجموعهء نفيس خلاصة الاشعار ديدهام و شمارهء مجموع آن ابيات بيك هزار و هشتصد بيت از قصيده و قطعه و غزل بالغ مىشود و نزديك به تمام اطلاعاتى كه
هامش
( 1 ) -بود منظورى مرا ديوانهوش ابدال خو * ذاتش از صورت بعيد اما بمعنى هم قرين
. . . برد از من آنچه بودم از قليل و از كثير * ماند در غربت مرا تنها و مفلس اينچنين
الغرض سوى ابرقوهش خبر چون يافتم * پى گرفته آمدم اينجا بفال بهترين