چنان كه مىدانيم جلال الدين اميرانشاه در اواخر ايام پدر به علت افتادن از اسب دچار اختلال حواس شد و تيمور به علت بىاحتياطى كه ملازمان و اطرافيان او كرده بودند آنانرا تنبيه نمود و بعيد نيست كه برندق يكى از آنان بود كه بعد از اين واقعه از تبريز بخراسان آمد و « غريب و مفلس و بيچاره از سوى تبريز » به بلخ رسيد و بيكى از رجال آنجا كه از جمع منشيان و مستوفيان بود ، بنام سيد على پناه برد و ازو تقاضاى ياورى نمود و گفت :
زهى ز حسن خط و كلك تو نسيم بهار * چو چين طرهء دلدار گشته غاليه بيز
رفيع مرتبه سيد على عالى راى * كه رمح خامهء تو باد بر حسودان تيز . . .
ايا بيمن تو امروز حسن طالع بلخ * شده چو آينهء مهوشان صفاانگيز
منم برندق شاعر رسيده باز اينجا * غريب و مفلس و بيچاره از سوى تبريز
غريب كى بود از تو گر از سر مردى * نظر كنى سوى داعى برغم حاسد حيز
بعد از چندى سرگردانى برندق به خجند رفته از آنجا مصمم به زيارت مكه « 1 » و بعد از آن عازم سفر به هند شد و مدتى در قنوج و دهلى و ملتان بسر برد « 2 » و در ضمن همين سفر بود كه به خدمت سلطان غياث الدين تغلقشاه ثانى كه در سال 790 - 791 هجرى قريب ششماه در هند سلطنت مىكرده ، رسيده و او را ستوده و بدينگونه ازو ياد كرده :
سلطان غياث ملت و دين آنكه بهر بزم * بادش مدام مىشفق و ساغر آفتاب
و در آن قصيده خطاب بوى گفته است :
اى عادلى كه چشمهء عدل تو در جهان * روشن بود چنان كه به بحر و بر آفتاب
من ابن نصرتم ز خجند آمده بهند * يك سينه پر ز سوز دل و بر سر آفتاب
هر صبحدم رسيده بدرگاه پادشاه * موقوف تا طلوع كند از در آفتاب
وز بهر خاك بوسى درگاه يك دو ماه * گه زير سايه بوده و گاهى در آفتاب
اكنون اميدش آنكه نظر يابد از شهى * كش مشتريست خادم و فرمان بر آفتاب
هامش
( 1 ) - در اشعار موجود برندق قصيده و ابياتى ديده مىشود كه دال بر سفر او به مكه و زيارت خانهء خداست .
( 2 ) - در ابياتى از يك قصيده كه در مدح خليل سلطان سروده و پيش ازين هم نقل كردهايم بديدار شهرهاى قنوج و دهلى و ملتان اشاره كرده و گفته است :گهى بدهلى و قنوج و گه بشمسآباد * گهى بكشور معمور و گه بويرانست