تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
بسال هفصد و هشتاد و هشتم از هجرت * بدور شاه سكندر سپاه ملك‌ستان رسيد سلطنت شعر ابن نصرت را * بدار ملك سخن بر همه سخن‌دانان
و اين سال 788 چنان كه مىدانيم سال آغاز يورش سه سالهء امير تيمور بر ايران ( 788 - 790 ) بود ، با آنكه از سال 782 ببعد چندين سفر براى فتح خراسان و سيستان و گرگان و مازندران كرده بود . در خلال همين سالها بود كه برندق بمدح جلال الدين اميرانشاه پسر تيمور اشتغال ورزيد و در قصايدى كه در ستايش او سروده چنان مينمايد كه مختص درگاه اوست و از همين قصايد برمىآيد كه در شهرهايى از قبيل اندكان « 1 » و بلخ همراه وى بود ، و چون چنان كه مىدانيم اميرانشاه از جانب پدر حكمرانى آذربايجان و عراق و الجزيره برگزيده و در تبريز مستقر شد ، پس برندق در آنجا نيز با وى همراه بود و به همين علت است كه در قصائدى كه در ستايش او سروده غالبا بغربت خود اشاره كرده است « 2 » و زمانى كه همراه او در بلخ گذرانيده يعنى در سال 781 بفرمان آن شاهزاده زندانى شد و قصيده‌يى در آن زندان ساخت مبنى بر ستايش اميرانشاه و بيان مقام و مرتبهء شاعرى خود و اينكه در زندان يك شبه قصيده را كه داراى دو مطلع است سروده « 3 » . بهرحال برندق بسبب اختصاص بدرگاه اميرانشاه مورد محبت و لطف آن شاهزاده و ازين روى محسود اقران بوده و شاعر بارها از حسد شاعران « يافه گرد و ژاژخا » به خدمت آن اميرزاده شكايت برده است .
هامش
( 1 ) - اندكان نام قريه‌يى از قراء سرخس و نيز نام قصبه‌يى در فرغانه بود ( معجم البلدان ياقوت ، طبع و وستنفلد ج 1 ص 375 ) . برندق در يكى از قصائد خود باقامت در اندكان اشاره‌يى دارد :نسلم از اصل اصيلان خجندست از قديم * گر بشهراند كانست اين زمان مأواى من( 2 ) -بنده برندق اين زمان آمده در ديار تو * هم بكمال شاعرى شهرهء هفت كشورست گوهر نظم خويش را پيش تو عرضه مىدهد * ز آنكه بنزد جوهرى قيمت و قدر جوهرست ابن نصرت بلبل بستان سلطانى منم * گرچه اينجا مانده‌ام امروز بىبرگ و نوا من غريب اين ديارم از تو نبود هم غريب * گر غريبى را نوازى از ره جود و سخا( 3 ) -بو الفرج سلطان اميرانشه معز ملك و دين * اى زيمنت مقتبس در نطق استغناى من شهريارا قهر كردى برملا ، بازم نواز * تا شود كور از خجالت ديدهء اعداى من . . . بود از هجرت گذشته هفتصد و هشتاد و يك * كز قضاى آسمانى گشت زندان جاى من قرب يك روز و شبم در بلخ سلطان حبس كرد * هست از آن اين شعر غرا يك شبه انشاى من