تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
گويى عمر را بمطايبات و هزل سپرى مىكرده است . اگرچه خود او هم بقدرت خود در هجو اشاره نموده است « 1 » ولى هنرش همين يكى نبود بلكه او در ساير انواع سخن ، خاصه مدح و غزل توانايى بسيار داشت و پا در جاى پاى استادان پيشين مىنهاد . اما اينكه معاصرانش او را « بلفظ استادى خطاب مىكرده‌اند » به علت بدزبانى نبود بلكه واقعا بسبب كثرت و تنوع اطلاعات علمى و ادبى او ، و نيز بسبب مهارت و قدرت وافر او در سخنورى و ايراد كلام استادانه بود . از مجموع اشعارى كه ازو در دست داريم ، و نيز آنچه تقى الدين دربارهء وى نقل كرده اطلاعات سودمندى دربارهء احوال و آثارش بدست مىآيد ، و شايد روزى يافتن كليات ديوانش ما را بآگهى بيشترى دربارهء او راهبرى كند . همچنانكه در آغاز اين مقال نوشته‌ام نامش برندق است و او اين نام و اسم پدرش ( نصرت ) را ، از طريق به كار بردن تخلص « ابن نصرت » بارها در اشعار خويش « 2 » و بهتر از همه
هامش
- بقيه از صفحهء قبلدر بخارا خواجه عصمت شهرتى دارد تمام * در خراسان خواجه عصمت نيست بىبى عصمت استگويند روزى براى ميرزا بايقرا قصيده‌يى غرا گفته گذرانيد و ميرزا بتركى پروانچى را گفت بيش يوز التون صله بوى دهيد ، يعنى پانصد دينار ، پروانچى رفت و دويست دينار آورد و تسليم وى كرد و او در مجلس اين قطعه بر بديهه بگفت و بر ميرزا خواند :شاه دشمن‌گداز دوست‌نواز * آن جهانگير كو جهاندارست بيش يوز التون مرا نمود انعام * لطف آن شه ببنده بسيارست يا مگر من غلط شنيدستم * يا كه پروانچى غلط كارست يا مگر در عبارت تركى * بيش يوز التون دويست دينارستميرزا بخنديد و گفت : بيش يوز التون هزار دينارست ! و فرمود تا هزار دينار نقد بوى دادند . و نيز نگاه كنيد به تذكرة الشعراء ص 417 و 418 ( 1 ) -آنم كه سر تيغ زبانم بصف نطق * هنگام هجار خصه دهد قابض جان را( 2 ) - از آن جمله در اين ابياتمن ابن نصرتم كه بمدح تو مىكشم * بر نه سپهر از علم فتح آشيان شاعر برندقم كه زمام سخنورى * در شعر مىكشم با نوف سخنوران*چون ابن نصرتست بدوران محب تو * كمتر ز مخلصان دربار مشمرش مسكين برندقست چو ابر گهر نثار * گر نيست باورت بنگر ديدهء ترش