تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
مرا از زلف و حالش گشت معلوم * كه هرجا دام باشد دانه‌يى هست چو پيمان را شكستم ، باز ساقى * كرم فرما ، اگر پيمانه‌يى هست چه كم از مى ، بدور چشم مستش * كه در هر گوشه‌يى ميخانه‌يى هست سرشك قاسمى درياست ، در وى * براى طالبان در دانه‌يى هست
* *
در آن چمن كه تو ديدى گلى ببار نماند * خزان درآمد و سرسبزى بهار نماند ز پاى دار و سر تخت قصه كمتر گوى * كه اين كرامت و آن غصه پايدار نماند ز مستعار جهان مست عار بود حكيم * ز مستعار چو بگذشت مست عار نماند تو اختيار بجانان گذار و جان‌پرور * كه بخت يار شد آن را كه اختيار نماند چو باد حادثه تن را غبار خواهد كرد * خنك كسى كه ازو بر دلى غبار نماند حديث شكر و شكايت كنيم در باقى * كه رنگ لاله فرو ريخت ، نوك خار نماند قرار جان بوصال تو بود قاسم را * ولى چه سود كه آن نيز بر قرار نماند
* *
دل ما بغمزه بردى رخ مه نمىنمايى * بكجات جويم اى جان ز كه پرسمت كجايى بگشا نقاب و آن رو بنما بما كه ما را * بلب آمدست جانها ز مرارت جدايى بنماند جانم از درد و بماند تا قيامت * به من اسم جان سپردن به تو رسم دلربايى نه چنان خراب و مستم كه توان مرا كشيدن * ز طريق عشق و رندى بصلاح و پارسايى نفسى نقاب بگشا دل و دين ببر بغارت * كه دمى خلاص يابم ز غم منى و مايى من اگر خطاست كارم به تو بس اميدوارم * بجز از تو كس ندارم كه تو معدن وفايى ز سر نياز گفتم كه گداى تست جانم * بكرشمه گفت قاسم تو گداى پادشايى
*
دل عاشق چشم ترك مستانهء تست * تو شمعى و عالم همه پروانهء تست جان و دل ما عاشق و ديوانهء تست * تو خانهء دل شدى و دل خانهء تست
*
هرچند كه در زمانه يك محرم نيست * بنياد اساس دوستى محكم نيست
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 263 | ذبيح الله صفا