تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
مانده‌ام از جرم هستى شرمسار * جرم ما را محو كن پروانه‌وار چون تن پروانه يك بارم بسوز * تاب جان دادن ندارم تا بروز گفت با شمع آتش سوزان براز * كاى به طول و عرض خود وامانده باز توى بر تو جرم دارى سرخ و زرد * مانده اى از جرم و رعنايى به درد خودنمايى مىكنى در انجمن * ز آن سبب بيگانه‌اى از خويشتن خود كمال عاشقى پروانه داشت * كاز وجود خويشتن پروا نداشت جان و تن در پيش جانان باخت ، رفت * در زمانى كار خود را ساخت ، رفت مختصر بگرفت خود را ، شد تمام * يافت از محبوب خود مقصود و كام اى كم از شمع و كم از پروانه تو * خويشتن از خويشتن بيگانه تو نى چو شمعت اشك سرخ و روى زرد * نى ز جرم خويش چون پروانه فرد گر به خود دعوى هستى مىكنى * آشكارا بت‌پرستى مىكنى بىشكى هرگز نبيند روى يار * عاشقى را كش بود با خويش كار تا تو بر خود عاشقى بىحاصلى * چون فناى يار گشتى واصلى
( از : انيس العارفين )
ساقى ز كرم پر كن اين جام مصفا را * آن روح مقدس را آن جان معلا را روزى كه دهى جامى از بهر سرانجامى * يك جرعه تصدق كن آن واعظ رعنا را خواهى كه برقص آيد ذرات جهان از تو * در رقص برافشانى آن زلف چليپا را ناصح برو و بنشين ، افسانه مخوان چندين * از سر نتوان بردن اين علت سودا را گفتى كه ز خود گم شو تا راه به خود يا بى * تفسير نمىدانم اين رمز و معما را هربار كه من مردم صد جان دگر بردم * احصا نتوان كردن اعجاز مسيحا را قاسم نشود عاشق هرگز بهواى خود * ليكن چه توان گفتن آن مالك دلها را
* *
بكوى عاشقان بتخانه‌يى هست * در آنجا دلبر جانانه‌يى هست نمىداند كسى او را ، و ليكن * بهر مجلس ازو افسانه‌يى هست بپيش شمع رويش خور فرو رفت * كه شمعش را چنين پروانه‌يى هست