ماندهام از جرم هستى شرمسار * جرم ما را محو كن پروانهوار
چون تن پروانه يك بارم بسوز * تاب جان دادن ندارم تا بروز
گفت با شمع آتش سوزان براز * كاى به طول و عرض خود وامانده باز
توى بر تو جرم دارى سرخ و زرد * مانده اى از جرم و رعنايى به درد
خودنمايى مىكنى در انجمن * ز آن سبب بيگانهاى از خويشتن
خود كمال عاشقى پروانه داشت * كاز وجود خويشتن پروا نداشت
جان و تن در پيش جانان باخت ، رفت * در زمانى كار خود را ساخت ، رفت
مختصر بگرفت خود را ، شد تمام * يافت از محبوب خود مقصود و كام
اى كم از شمع و كم از پروانه تو * خويشتن از خويشتن بيگانه تو
نى چو شمعت اشك سرخ و روى زرد * نى ز جرم خويش چون پروانه فرد
گر به خود دعوى هستى مىكنى * آشكارا بتپرستى مىكنى
بىشكى هرگز نبيند روى يار * عاشقى را كش بود با خويش كار
تا تو بر خود عاشقى بىحاصلى * چون فناى يار گشتى واصلى
( از : انيس العارفين )
ساقى ز كرم پر كن اين جام مصفا را * آن روح مقدس را آن جان معلا را
روزى كه دهى جامى از بهر سرانجامى * يك جرعه تصدق كن آن واعظ رعنا را
خواهى كه برقص آيد ذرات جهان از تو * در رقص برافشانى آن زلف چليپا را
ناصح برو و بنشين ، افسانه مخوان چندين * از سر نتوان بردن اين علت سودا را
گفتى كه ز خود گم شو تا راه به خود يا بى * تفسير نمىدانم اين رمز و معما را
هربار كه من مردم صد جان دگر بردم * احصا نتوان كردن اعجاز مسيحا را
قاسم نشود عاشق هرگز بهواى خود * ليكن چه توان گفتن آن مالك دلها را
* *
بكوى عاشقان بتخانهيى هست * در آنجا دلبر جانانهيى هست
نمىداند كسى او را ، و ليكن * بهر مجلس ازو افسانهيى هست
بپيش شمع رويش خور فرو رفت * كه شمعش را چنين پروانهيى هست