تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
عاشقانهء مقرون باوصاف و يا مثنويهاى مصنوع عهد كه معمولا با كلام دشوار اديبانه همراهست ، متمايز مىدارد . از اينها كه بگذريم مىرسيم به ملمعات گيلكى و تركى او كه ارزش دستهء اول در زنده نگاه داشتن بسيارى از كلمات و تعبيرات يك لهجهء محلى ايرانى و خاصيت دستهء دوم نشان دادن ميزان نفوذ زبان تركى است در دورهء او و در زادگاهش آذربايجان كه ديرگاه محل تطاول و اقامت قبايل ترك و تاتار قرار گرفته بود . از اشعار اوست :
بود يك پروانهء شوريده حال * جان شيرين كرده بر آتش و بال ديد شمعى را كه با صد سوز و درد * اشك گلگون مىرود بر روى زرد غيرتش بگرفت دامن ، مردوار * چرخ مىزد گرد آتش بىقرار گفت با شمع اى اسير درد و داغ * تا چه گم كردى كه جويى با چراغ ماتمى دارى كه هر شب تا بروز * اشك‌بارى در ميان تاب و سوز خوش خوشى در گريه شمع اشكبار * گفت با پروانهء زار و نزار شور شيرين طاقتم را كرد طاق * غصه دارم در دل از درد فراق دورم از شيرين خود فرهادوار * جان شيرين مىدهم در هجر يار اين چراغ از بهر آن دارم كه من * يار خود مىجويم از هر انجمن يا بشيرينم رساند بىندم * يا بسوزاند مرا سر تا قدم شاهد شيرين ندارم در كنار * شمع بىشاهد نمىآيد به كار در زيانم زين وجود خويشتن * مىگدازم بهر سود خويشتن شمع مومين دل چو صاحب‌درد بود * از دمش پروانه را مستى فزود در كمال شوق و شورش بىقرار * خويشتن را زد بر آتش مردوار خسته‌دل پروانه صاحب جرم بود * آتش از جرمش دمى بر كرد دود ساعتى بگرفت تنگش در كنار * عاقبت پروانه شد همرنگ يار آتش سوزنده چون برزد علم * محو شد پروانه از سر تا قدم كثرت پروانه فانى شد تمام * وحدت مطلق عيان شد و السلام شمع چون پروانه را معدوم ديد * گفت با آتش كه اى نور الفريد
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 261 | ذبيح الله صفا