عاشقانهء مقرون باوصاف و يا مثنويهاى مصنوع عهد كه معمولا با كلام دشوار اديبانه همراهست ، متمايز مىدارد .
از اينها كه بگذريم مىرسيم به ملمعات گيلكى و تركى او كه ارزش دستهء اول در زنده نگاه داشتن بسيارى از كلمات و تعبيرات يك لهجهء محلى ايرانى و خاصيت دستهء دوم نشان دادن ميزان نفوذ زبان تركى است در دورهء او و در زادگاهش آذربايجان كه ديرگاه محل تطاول و اقامت قبايل ترك و تاتار قرار گرفته بود . از اشعار اوست :
بود يك پروانهء شوريده حال * جان شيرين كرده بر آتش و بال
ديد شمعى را كه با صد سوز و درد * اشك گلگون مىرود بر روى زرد
غيرتش بگرفت دامن ، مردوار * چرخ مىزد گرد آتش بىقرار
گفت با شمع اى اسير درد و داغ * تا چه گم كردى كه جويى با چراغ
ماتمى دارى كه هر شب تا بروز * اشكبارى در ميان تاب و سوز
خوش خوشى در گريه شمع اشكبار * گفت با پروانهء زار و نزار
شور شيرين طاقتم را كرد طاق * غصه دارم در دل از درد فراق
دورم از شيرين خود فرهادوار * جان شيرين مىدهم در هجر يار
اين چراغ از بهر آن دارم كه من * يار خود مىجويم از هر انجمن
يا بشيرينم رساند بىندم * يا بسوزاند مرا سر تا قدم
شاهد شيرين ندارم در كنار * شمع بىشاهد نمىآيد به كار
در زيانم زين وجود خويشتن * مىگدازم بهر سود خويشتن
شمع مومين دل چو صاحبدرد بود * از دمش پروانه را مستى فزود
در كمال شوق و شورش بىقرار * خويشتن را زد بر آتش مردوار
خستهدل پروانه صاحب جرم بود * آتش از جرمش دمى بر كرد دود
ساعتى بگرفت تنگش در كنار * عاقبت پروانه شد همرنگ يار
آتش سوزنده چون برزد علم * محو شد پروانه از سر تا قدم
كثرت پروانه فانى شد تمام * وحدت مطلق عيان شد و السلام
شمع چون پروانه را معدوم ديد * گفت با آتش كه اى نور الفريد