انوار » از مشايخ اهل تصوف و از شاعران پارسىگوى نيمهء دوم قرن هشتم و نيمهء اول قرن نهم هجرى بود . خاندانش از سادات حسينى تبريز و او خود از پيروان خاندان شيخ صفى الدين اردبيلى بوده و در مشرب تصوف مقامات بلند داشته است چنان كه هم زمانان و يا قريب العهدان وى ازو با احترام بسيار نام بردهاند ، مثلا كمال الدين عبد الرزاق او را « مرتضاى اعظم مقتداى مكرم » خوانده و دولتشاه « سيد عارف مقبول الابرار و الاخيار صفى - الملة و الدين شاه قاسم انوار » آورده و خواندمير « حضرت نقابت منقبت سيادت مرتبت معارف شعار هدايت آثار ، امير سيد قاسم انوار » نوشته است و ديگران نيز هريك بر اين سيرت و روش ازو با حرمت ياد كردهاند .
تخلص او در اشعارش « قاسمى » و « قاسم » است « 1 » . گويا قاسمى نسبت اوست بجدش ابو القاسم ، و قاسم شايد اختصارى باشد از لقب « قاسم الانوار » كه بنابر اشارهء مكرر در غالب
هامش
بقيه از صفحهء قبل
* آتشكدهء آذر ، چاپ آقاى سادات ناصرى ، ص 109 - 110
* مجالس النفائس ، از ترجمهء حكيم شاه محمد ، ص 183 - 184 و از لطائف نامه ص 6 - 7
* مجالس العشاق ، چاپ هند ص 158 - 162
* بهارستان سخن ، ص 358 - 360
* نتايج الافكار ، ص 342 - 343
* طرائق الحقائق ، ج 2 ص 144
* مرآة الخيال ص 63 - 64
* رياض العارفين ص 204 - 206
* مجمع الفصحا ج 2 ص 27 - 28
* دانشمندان آذربايجان ص 304
* از سعدى تا جامى ، چاپ دوم ، ص 694 - 708
* تاريخ نظم و نثر در ايران ص 291 - 292 و غيره .
( 1 ) - مثلا در دو بيت ذيل از مقاطع غزلهايش :هزار جان و دل قاسمى فداى تو باد * كه كان بخت بلندى و طالع مسعود
چون شد بتقاضاى تو راضى دل قاسم * سودش همه خسران شد و خسران همگى سود