هر زمان كه دريابى نان گرم و بورانى * وقت را غنيمت دان آنقدر كه بتوانى
از پى چنين لوتى گر رسى بصابونى * حاصل از حيات اى جان آن دمست تا دانى
نان سعتر و صوفى ما و مرغ و مشكوفى * آن به اوست شايسته وين بماست ارزانى
پيش سركه از سختودم مزن كه نتوان گفت * با طبيب نامحرم حال درد پنهانى
هركه عشق كاچى پخت عاقبت پشيمان شد * عاقلا مكن كارى كاورد پشيمانى
دل ز چشم بزغاله گوش داشتم ليكن * كلهء پر از مغزش مىبرد به پيشانى
نان و شيردان بسحق داد تو نخواهد داد * جهد كن كه از كيپا داد خويش بستانى
* *
صباحى در دكانى شيردانى * رسيد از دست كيپايى بدستم
به دو گفتم كه بريان يا كبابى * كه از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا پارهيى اشكنبه بودم * و ليكن با برنج و نان نشستم
كمال همنشين در من اثر كرد * و گرنه آن كمينم من كه هستم
*
يا رب بمزعفرم توانگر گردان * وز آب يخم معده منور گردان
رزق من دل سوختهء دل بريان * بىنان جو و سركه ميسر گردان
6 - قاسم انوار « 1 »
معين الدين على بن نصير بن هارون بن ابو القاسم حسينى قاسمى معروف به « قاسم
هامش
( 1 ) - دربارهء او رجوع شود به :
* كليات قاسم الانوار با مقدمه و حواشى استاد فقيد سعيد نفيسى ، چاپ تهران 1337
* مطلع السعدين ، چاپ لاهور 1946 ، ج 2 ص 316 ، ذيل وقايع سال 830
* نفحات الانس ، چاپ تهران ص 592 - 595
* حبيب السير ، چاپ تهران خيام ، ج 3 ص 617 ، و ج 4 ص 10 - 11
* تذكرة الشعراء دولتشاه سمرقندى ، تهران ، ص 385 - 390
بقيه در صفحهء بعد