تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
ناگه افتادم بانبار جهان * بارها در چاه گرديدم نهان بعد از آن در خاكزارم كاشتند * بى انيس و مونسم بگذاشتند ناله مىكردم كه اى پروردگار * رحمتى بفرست و از خاكم برآر حق بلطفم روزى ديگر بداد * و زنوم فيروزى ديگر بداد سركشى آغاز كردم از غرور * دلبرى مىكردم از نزديك و دور باد قهرى بر سر سبزم وزيد * شد جوانى نوبت پيرى رسيد سر جدا كرد از تنم دهقان بداس * كاه پاشيدم بپوشيدم پلاس پايمال گاو گشتم ناگهان * تا شدم القصه در بار خران بر سرم گرديد سنگ آسياب * تا برآمد گردم از جان خراب گه مقيد در بن انبان شدم * گاه در غربال سرگردان شدم مشتها خوردم بهنگام خمير * تا نهادم پاى بيرون از فطير بعد از آن در آتش سوزان شدم * نان شدم ، شايستهء هر خوان شدم .
از غزلهاى اوست غزل ذيل كه باستقبال از دو غزل سعدى « 1 » ساخته است :
در شعر من از آن همه ذكر مزعفرست * « كز هرچه مىرود سخن دوست خوشترست » بوى كباب مىرسد از مطبخم بدل * « پيغام آشنا نفس روحپر ورست » در قليه نيست حاجت مروارى نخود * « معشوق خوبروى چه محتاج زيورست » در انتظار حلقهء زنجير حلقه‌چى * « اصحاب را دو ديده چو مسمار بر درست » لوزينه ماهيى است كه در دام رشته شد * يا طوطيى چو ماست كه در بند شكرست خرما و ماست دست در آغوش كرده‌اند * وز خار فارغند كه در پاى كنگرست بسحق نسبت سخن خود مكن بقند * از بهر آنكه شعر تو غير مكررست
و اين غزل در جواب و تضمين غزل حافظ است :
هامش
( 1 ) - بمطلع :اين بوى روح‌پرور از آن كوى دلبرست * وين آب زندگانى از آن حوض كوثرست از هرچه مىرود سخن دوست خوشترست * پيغام آشنا نفس روحپرورست