پر است كون و مكان از صداى نغمهء عشق * بپرس كاتبى از كلك خويش كاين چه صداست
* *
بيا كه عمر چو باد بهار مىگذرد * به كار باش كه هنگام كار مىگذرد
تو غافلى و شفق خون ديده مىبارد * كه روز مىرود و روزگار مىگذرد
ز چشم اهل نظر كسب كن حيات ابد * كه آب خضر درين جويبار مىگذرد
هزار صيد نشاطست در كمينگه عمر * مرو بخواب كه چندين شكار مىگذرد
تفرج ار طلبى شاهراه دل مگذار * كه شهريار ازين رهگذار مىگذرد
مرا قد چو كمان زير خاك رفت و هنوز * خدنگ آه ز سنگ مزار مىگذرد
ز جان كاتبى ار تير غم گذشت ، گذشت ! * درين ديار ازين بىشمار مىگذرد !
* *
دمى كه سيل فنا رخت شيخ و شاب برد * روم بميكده ، باشد مرا شراب برد
فسرده چند توان بود ، كو نسيم اجل * كه ابر هستيم از پيش آفتاب برد
بلطف او نشوى غره ، زينهار اى دل * كه باز بخت منش با سرعتاب برد
اگر ركاب تو بوسد فلك مشو ايمن * مباد آنكه ترا پاى در ركاب برد
مرو بخواب شب عيش ز آنكه نقد حيات * بعيش صرف كنى به كه دزد خواب برد
مگير دامن زاهد كه گر فشرده شود * چنان ترست كه بنياد عالم آب برد
ز خط كاتبى آنكو طلسمى آموزد * چه گنجها كه ازين منزل خراب برد
* *
ديدم بخرابات سحرگه من مخمور * خورشيد قدح پيش مهى بر طبق نور
سلطان خرابات بدوران شده نزديك * نزديكنشينان حرم صف زده از دور
عيسى نفسى بود در آن مجلس تجريد * بگرفت مرا دست كه اى عاشق مهجور
از گوش بكش پنبهء غفلت چو صراحى * تسبيح شنو از دل هر دانهء انگور
در حشر كه بىنور شود مشعل خورشيد * روشن شود آتشكدهء دل زدم صور
منشور من اى كاتبى از عرش نوشتند * اينك قلم و لوح گواه خط منشور
* *