درون ز گرد و غبارى نباشدش خالى * هر آنكه خانه درين تيره خاكدان گيرد
كسى بكعبهء مقصود پى برد كه چو من * قفاى قافله سالار انس و جان گيرد
ستوده صاين دنيا و دين على كه قضا * چو قاضى فلك از حكم او نشان گيرد
ضمير او بجهانگيرى ار شود مايل * چو نور صبح بيك دم زدن جهان گيرد . . .
* *
چو قوس ابروت از نوك غمزه ناوك ساخت * هزار عاشق اگر بود كار يكيك ساخت
بتندى آن گل عارض چه مىكشى درهم * كه خرمى نتوان از بهار منفك ساخت
فرازنون دو ابرو چو دل جبين تو ديد * ز مصحف دو جهان ورد خود تبارك ساخت
ز كوى تو نبود منزلى مبارك تر * خوش آنكه خانه درين منزل مبارك ساخت
دلم به ياد تو اى كبك مست در درو دشت * سرود انجمن از نالهء چكاوك ساخت
شهيست هندوى چشمت كه بهر كجنظران * ز تيغ هر مژه صد خنجر بلارك ساخت . . .
* *
عكس رويت ساخت مى را مست و مستان را خراب * هوش ما بردى ، مكن بىهوش دارو در شراب
اى سوار عرصهء خوبى ، ز دستم شد عنان * اينچنين تا چند باشد پاى هجران در ركاب
نعل در آتش چه دارى تشنهء ديدار را * گه گهى مىران بسوى او سمند همچو آب
گر فلك از تيغ دورى ذر ذره سازدم * روى از تيغت ندارم ذرهيى اى آفتاب
پيش شمع عارضت خواهم كه ميرم دم بدم * در هلاك جان خود پروانه را باشد شتاب
خواب هرگه بىتو پا در خانهء چشمم نهاد * سوخت از گرمى سرشك آتشينم پاى خواب
كاتبى را گر برانگيزند دور از خط يار * نامهء اعمال را آتش زند روز حساب
* *
هزار آتش جانسوز در دلم پيداست * اگرنه لشكر عشق آمد اين چه آتشهاست
برون ز كون و مكان عشق را بسى سخن است * كجاست گوش حريفان و اين سخن ز كجاست
ز شهر عقل بصحراى عشق منزل گير * كه شير چرخ سگ آهوان اين صحراست
برون مرو ز سرا پردهء فلك اى ماه * مراد خواه كه سلطان درون پردهسراست
شهيد ميكده چون شمع سالها سر خويش * فكنده ديد بتيغ و هنوز بر سر پاست