بمشهد رفت و بر نام خودش بست * نمك خورد و نمكدان را بدزديد
با توجه بلحن كاتبى درين قطعه وجود رابطهء استادى و شاگردى بين سيمى و كاتبى مستبعد به نظر مىآيد ، مگر آنكه نمكناشناسيى را كه كاتبى به سيمى نسبت داده ، منسوب به خود او بدانيم . گمان ميرود كه سبب نقل كاتبى از نيشابور بهرات قصد تكميل تحصيلات و اطلاعات خود بود زيرا چنان كه مىدانيم در آن اوان هرات بزرگترين مركز علمى و ادبى و هنرى و زيارتگاه جويندگان فضيلت و هنر بود . در طول اقامت در هرات كاتبى به خدمت بايسنقر پسر ميرزا شاهرخ راه جست . مىگويند چون صيت سخن كاتبى ببارگاه بايسنقر رسيد او را طلب داشت و از باب امتحان خواست تا قصيدهء كمال الدين اسمعيل را برديف نرگس كه بمطلع ذيل است :
سزد كه تا جور آيد ببوستان نرگس * كه هست در چمن و باغ مرزبان نرگس
جواب گويد و كاتبى در جواب قصيدهء مشهور خود را بمطلع زيرين سرود :
بتخت باغ ز جم مىدهد نشان نرگس * كه جام دارد و دست درم فشان نرگس
تذكرهنويسان كه ديوان كاتبى را ننگريسته بودند نوشتهاند كه شاهزاده التفاتى چنان كه بايد به دو و قصيدهء استادانهء او نكرد و يا بقول دولتشاه « همانا اقران و اكفا از حسد قدم از جادهء انصاف بيرون نهاده سخن او را وزنى ننهادهاند » « 1 » و كاتبى آزردهخاطر از هرات باستراباد و از آنجا بطبرستان و گيلان رفت . . . ، ليكن اولا كاتبى بجاى يك قصيده برديف نرگس دو قصيده بدين رديف در مدح بايسنقر دارد و ثانيا مدح آن پادشاهزاده در ديوان او منحصر به همين دو قصيده نيست بلكه شاعر چندين قصيدهء خوب در ستايش وى ساخته است و از اينجا معلوم مىشود كه مدتى در هرات مانده و در خدمت شاهزادهء هنرمند تيمورى گذرانده بود ولى سير در آفاق او را رها نكرد تا همچنان در پايتخت بسر برد بلكه از هرات باستراباد و از آنجا بمازندران و گيلان و شروان رفت و شروانشاه منوچهر را چند بار ستود و از او صلات و جوائز بسيار دريافت و در اين ميان بستايش امير شيخ ابراهيم پسر شاهرخ متوفى بسال 838 پرداخت و گويند ازو در پاداش قصيدهيى برديف گل و بمطلع ذيل :
هامش
( 1 ) - تذكرة الشعراء ص 430