تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
گفتم مكش به خون من خسته ، بناز گفت * چشمم هزار چون تو بيك تركتاز كشت بردم نياز تا كه نيازاردم دگر * آن نازنين برغم نيازم بناز كشت فرهاد را شمايل شيرين ز راه برد * محمود را كرشمهء چشم اياز كشت مگشاى لب ز غم مگر اى دل رهى بجان * بسيار شمع را كه زبان دراز كشت با غير دوست راز گشادن طريق نيست * منصور را دقيقهء افشاى راز كشت
* *
ديشب چراغ مجلس ما ماهتاب بود * در خاتم مراد نگين لعل ناب بود بود آفتاب چهره بكارى نديم ما * كز عارضش نصيب دلم ماهتاب بود سروى نشست بر طرف چشم ما بناز * كز لطف روى او گل‌تر در حجاب بود بر هر زمين كه پاى نهاد آن فرشته‌خوى * گردش غبار غاليه خاكش گلاب بود آمد بجاى نور مرا در سواد چشم * ليكن چو عمرش از پى رفتن شتاب بود داد از تبسم لب لعلش عنان ز دست * صبرى كه پاى حال مرا چون ركاب بود آباد شد بيك نفس از يمن مقدمش * ملك دل‌شكسته كه ملكى خراب بود رستم وصال او بدعا خواست از خداى * منت خداى را كه دعا مستجاب بود
* *
خوشست باده دريغا كه بىخمار نباشد * نكوست عمر چه حاصل كه پايدار نباشد بدست بلبلى از باغ روزگار نيايد * گلى كه در كف از آنش هزار خار نباشد در مراد برويش عجب كه باز گشايد * كسى كه بستهء زنجير زلف يار نباشد مشو ز حادثه دلتنگ اى عزيز چو دانى * كه كار گردش گردون بيك قرار نباشد گدايى از در خلوت‌سراى اهل نظر كن * كه خاك روبى اين آستانه عار نباشد درين طريق بدان نهج پاى نه كه پس از مرگ * ز رهگذار تو بر خاطرى غبار نباشد
* *
چشمى كه ديد روى تو گل آرزو نكرد * جانى كه يافت خاك درت مشك بو نكرد هر دل كه پيش روى نكويت نباخت جان * نقد حيات صرف بوجه نكو نكرد