تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
به خاك پاى خم تاج سر جم در گرو گيريم * عقيقين آب آتش رنگ در جام زر اندازيم اگر دولت دهد يارى و گردد بخت هم زانو * نهال عيش بنشانيم و تخم غم براندازيم اگر واعظ نگيرد دست باز از كار ميخواران * بيك جام ميش سرخوش بپاى منبر اندازيم و گر تلخى كند صوفى و با ما ترش بنشيند * بشيرينكارى از ميخانه رختش بر دراندازيم چو دلدارى نمىدانند خوبان ختا رستم * بيا تا خويشتن را ما بدشت خاور اندازيم
* *
روزگاريست كه ما با غم تو ساخته‌ايم * دين و دنيى بتمناى تو در باخته‌ايم در خيال دل ما صورت شادى نگذشت * تا بجان قدر غم عشق تو بشناخته‌ايم تا نسيمى بمشام از سر كوى تو رسد * خانه بر رهگذر باد صبا ساخته‌ايم مشعل نور بخورشيد برافروخته‌ايم * تا بنامت علم عشق برافراخته‌ايم از پى خيل خيال تو بخوناب جگر * خانهء ديده و دل شسته و پرداخته‌ايم راز دل اشك يكايك همه با مردم گفت * ز آن بدينگونه‌اش از چشم برانداخته‌ايم
* *
اگرچه خون ز فراق تو در جگر دارم * گمان مبر كه بدورى دل از تو بردارم به صورت ار ز تو دورم نيم بمعنى دور * خيال روى تو پيوسته در نظر دارم دلم تو بردى و گفتى تو دل مده به كسى * دل از كجاست ، مگر من دل دگر دارم حرام باد مرا شربت محبت و وصل * ز درد هجر تو پرواى جان اگر دارم چو رستم از تر و خشك جهان ندارم هيچ * وليك بىتو لبى خشك و چشم تر دارم
* *
بنمود رخ كه قبلهء اهل صفاست اين * بگشاد چين زلف كه مشك ختاست اين بر برگ گل زغاليه خطى كشيده باز * يعنى كه نقش خامهء صورت گشاست اين گفتم حكايتى دل گم گشته را ، لبش * گفتا اسير چاه زنخدان ماست اين جستم مفرّح دل رنجور ناتوان * كرد او بلب حواله كه دار الشفاست اين گفتم ز درد عشق بنالم ، خيال دوست * با من براز گفت كه عين دواست اين
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 226 | ذبيح الله صفا