به خاك پاى خم تاج سر جم در گرو گيريم * عقيقين آب آتش رنگ در جام زر اندازيم
اگر دولت دهد يارى و گردد بخت هم زانو * نهال عيش بنشانيم و تخم غم براندازيم
اگر واعظ نگيرد دست باز از كار ميخواران * بيك جام ميش سرخوش بپاى منبر اندازيم
و گر تلخى كند صوفى و با ما ترش بنشيند * بشيرينكارى از ميخانه رختش بر دراندازيم
چو دلدارى نمىدانند خوبان ختا رستم * بيا تا خويشتن را ما بدشت خاور اندازيم
* *
روزگاريست كه ما با غم تو ساختهايم * دين و دنيى بتمناى تو در باختهايم
در خيال دل ما صورت شادى نگذشت * تا بجان قدر غم عشق تو بشناختهايم
تا نسيمى بمشام از سر كوى تو رسد * خانه بر رهگذر باد صبا ساختهايم
مشعل نور بخورشيد برافروختهايم * تا بنامت علم عشق برافراختهايم
از پى خيل خيال تو بخوناب جگر * خانهء ديده و دل شسته و پرداختهايم
راز دل اشك يكايك همه با مردم گفت * ز آن بدينگونهاش از چشم برانداختهايم
* *
اگرچه خون ز فراق تو در جگر دارم * گمان مبر كه بدورى دل از تو بردارم
به صورت ار ز تو دورم نيم بمعنى دور * خيال روى تو پيوسته در نظر دارم
دلم تو بردى و گفتى تو دل مده به كسى * دل از كجاست ، مگر من دل دگر دارم
حرام باد مرا شربت محبت و وصل * ز درد هجر تو پرواى جان اگر دارم
چو رستم از تر و خشك جهان ندارم هيچ * وليك بىتو لبى خشك و چشم تر دارم
* *
بنمود رخ كه قبلهء اهل صفاست اين * بگشاد چين زلف كه مشك ختاست اين
بر برگ گل زغاليه خطى كشيده باز * يعنى كه نقش خامهء صورت گشاست اين
گفتم حكايتى دل گم گشته را ، لبش * گفتا اسير چاه زنخدان ماست اين
جستم مفرّح دل رنجور ناتوان * كرد او بلب حواله كه دار الشفاست اين
گفتم ز درد عشق بنالم ، خيال دوست * با من براز گفت كه عين دواست اين