تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
حسنى كه كس نديد و ندارد تراست آن * مهرى كه كم ببود و بباشد مراست اين من جان به تو سپردم و تو دل به ديگرى * و آيين دوست دارى و شرط وفاست اين رستم صبور باش به درد بلاى عشق * تدبير جز رضا نبود چون قضاست اين
* *
اى در طريق مهرت هر ذره را هوايى * قربان عيد وصلت هرجا كه مه لقايى نى بىجمال رويت مشتاق را حضورى * نى بىنسيم مويت عشاق را نوايى سوداى روى و مويت بر جان و دل فرستد * هر روز تازه دردى هر شب كهن بلايى از دامن هوايت و ز موى دلربايت * هر وصله‌يى و دستى ، هر حلقه‌يى و پايى در دور ماه رويت خورشيد هرزه گردى * در عهد جام لعلت ياقوت كم بهايى تا چند سوز عشقت دارد نهفته رستم * ترسم كه دود ناگه سربرزند ز جايى
* *
آمد بر من دى زره لطف زمانى * زيبا صنمى سرو قدى موى ميانى سيمين ذقنى ماه رخى غاليه مويى * شيرين سخنى خوش نفسى چرب زبانى آشوب جهان فتنهء شهر آفت خلقى * محبوب تن آرام دلى راحت جانى در سر و قبا كرده بدل بردن شهرى * بر كوه كمر بسته بتاراج جهانى چشمش زده راه دل هر شاه و گدايى * زلفش شده دام ره هر پير و جوانى ز ابروى بخم تا به بناگوش كشيده * چشمش بكمين دل عشاق كمانى بنشست چو بنشست بهر گوشه غبارى * برخاست چو برخاست ز هر سوى فغانى رستم بهواى رخ و زلف و خط و خالش * ترك سر و جان و دل و دين كرد روانى « 1 »
* *
اى ملك جان گرفته چشمت بتركتازى * لعل لب تو كرده با در بلطف بازى بر ماه خوانده رويت درس جهانفروزى * از سرو برده قدت منشور سرفرازى هرگز نيامد از تو پاكيزه‌تر وجودى * از عالم حقيقت در كسوت مجازى
هامش
( 1 ) - روانى : بسرعت ، بچالاكى . اين كلمه بدون ياء ( يعنى : روان ) هم به كار برده مىشود