حسنى كه كس نديد و ندارد تراست آن * مهرى كه كم ببود و بباشد مراست اين
من جان به تو سپردم و تو دل به ديگرى * و آيين دوست دارى و شرط وفاست اين
رستم صبور باش به درد بلاى عشق * تدبير جز رضا نبود چون قضاست اين
* *
اى در طريق مهرت هر ذره را هوايى * قربان عيد وصلت هرجا كه مه لقايى
نى بىجمال رويت مشتاق را حضورى * نى بىنسيم مويت عشاق را نوايى
سوداى روى و مويت بر جان و دل فرستد * هر روز تازه دردى هر شب كهن بلايى
از دامن هوايت و ز موى دلربايت * هر وصلهيى و دستى ، هر حلقهيى و پايى
در دور ماه رويت خورشيد هرزه گردى * در عهد جام لعلت ياقوت كم بهايى
تا چند سوز عشقت دارد نهفته رستم * ترسم كه دود ناگه سربرزند ز جايى
* *
آمد بر من دى زره لطف زمانى * زيبا صنمى سرو قدى موى ميانى
سيمين ذقنى ماه رخى غاليه مويى * شيرين سخنى خوش نفسى چرب زبانى
آشوب جهان فتنهء شهر آفت خلقى * محبوب تن آرام دلى راحت جانى
در سر و قبا كرده بدل بردن شهرى * بر كوه كمر بسته بتاراج جهانى
چشمش زده راه دل هر شاه و گدايى * زلفش شده دام ره هر پير و جوانى
ز ابروى بخم تا به بناگوش كشيده * چشمش بكمين دل عشاق كمانى
بنشست چو بنشست بهر گوشه غبارى * برخاست چو برخاست ز هر سوى فغانى
رستم بهواى رخ و زلف و خط و خالش * ترك سر و جان و دل و دين كرد روانى « 1 »
* *
اى ملك جان گرفته چشمت بتركتازى * لعل لب تو كرده با در بلطف بازى
بر ماه خوانده رويت درس جهانفروزى * از سرو برده قدت منشور سرفرازى
هرگز نيامد از تو پاكيزهتر وجودى * از عالم حقيقت در كسوت مجازى
هامش
( 1 ) - روانى : بسرعت ، بچالاكى . اين كلمه بدون ياء ( يعنى : روان ) هم به كار برده مىشود