و دلاويزتر از باقى اشعار اوست و غالب آنها را رستم باستقبال از غزلگويان بزرگ پيش از خود مانند جلال الدين محمد بلخى و سعدى و حافظ ساخته و پرداخته است . از اشعار او ، بسبب آنكه كمتر در دسترس است ، ابياتى بيشتر از حد معتاد انتخاب و نقل مىشود :
اى دل بيا ز دامن دنيى بدار دست * در آستين فاقه كش از روزگار دست
بيرون منه ز دايرهء اعتقاد پاى * در زير سنگ حرص مكن زينهار دست
با اين عروس چست مرو در ميان كه او * بسيار كرده باد گران در كنار دست
دنيى و آخرت بحقيقت دو خواهرند * پيوند آن اگر طلبى زين بدار دست
با بوى دود عود دل سوخته بساز * بگشا ز بند نافهء مشك تتار دست
چون آفتاب اگر طلبى روشنى دل * در دامن على زن و آل و تبار دست
شاهى شهاب ثاقب رأى سماك رمح * سلطان كان يمين ، شه دريا نثار دست
شاهى كه ماه رايت رايش ز روى روز * بر روى آفتاب زدى ز اقتدار دست
در ابتداى طينت آدم نيافريد * بالاى دست دست على كردگار دست
سر مىدهد در آرزوى پاى مرتضى * « رستم » نداد اگرچه باسفنديار دست
شاها منم كه طوطى شكر زبان من * در بوستان مدح تو برد از هزار دست
هركس بيادگار بنايى نهادهاند * ما را نداد بهتر از اين روزگار دست
* *
چو بنهاد آسمان از سر مرصع تاج سلطانى * فراغت يافت شاه انجم از نظم جهانبانى
برافكندند مهرويان انجم برقع از عارض * تو گويى قصر مينا شد لطايف خانهء مانى
ز دست فرقت يوسف لقاى خويش من بودم * اسير بيت احزان گشته چون يعقوب كنعانى
بسان غنچه سر در خرقه از افكار بىبرگى * چو نرگس ديده بر ره مانده از انواع حيرانى
چو زلف از عارض زيباى گلرو ماه فرخارى * ز جمعيت نهاده حال من رو در پريشانى
به پير خردهدان يعنى خرد گفتم كه اى از تو * هميشه گشته حل انواع مشكلهاى انسانى
بفكر ثاقب صايب مرا فرماى تعليمى * كه جان زين ورطهء هايل برم بيرون به آسانى
خرد آهسته در گوش دلم گفت از سر رأفت * كه اى مستغرق درياى فكر از فرط نادانى
چو نطق عيسوى دارى برفعت برتر از چرخى * چو هستت حكمت يونان بدولت به ز يونانى