تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
خود ميگذراند و سپس بدعوت مكتوب الغ بيك به خدمت او بازگشت و او نه بحرص منصب بلكه به حق نمك شاهزاده دوباره بسمرقند رفت « 1 » و از آن پس مدتى در درگاه شاهزاده گذراند و سپس به بسطام رفت و همانجا بود تا بقول تقى الدين در « شهور سنهء اربع و ثلثين و ثمانمائه » ( 834 ه . ) بدرود حيات گفت . تقى الدين دربارهء كليات آثارش چنين مىنويسد : « خواجه را در مدت حيات ، چه زمان دولت و حكومت و چه در عاشقى و ايام مودت اشعار بسيارست و قصائد و غزليات و مقطعات بيشمار ، و ديوان وى قبل ازين شهرت تمام داشته و اشعار نيكو از همه قسم در سلك نظم انتظام داده ليكن درين ايام ناياب و مهجورست و بعد از طلب بسيار و تفحص زياده از حد ديوانى از آن جناب به نظر راقم رسيد زياده بر چهار هزار بيت بود » . متجاوز از هشتصد بيت از اين ديوان را تقى الدين در خلاصة الاشعار نقل كرد و از آن مايه ابيات آشنايى با نحوهء سخنگويى رستم خوريانى آسان و معلوم است كه او برسم شاعران قرن هشتم با آثار استادان مقدم بر خود آشنايى كافى داشته و براى پرداختن بشاعرى فنون ادب را به حد كفايت آموخته بود . اشعارش از انواع مختلف قصيده و تركيب و مقطعات و غزليات و رباعيات بوده است . در قصيده دنبالهء سبك خراسانيان قرن هفتم و هشتم را دارد و بررويهم غزلياتش لطيف‌تر
هامش
- بقيه از صفحهء پيشينتا آفتاب خاطرت از من غبار يافت * حقا كه چون شبست سيه روز روشنم بودم چو گل به ياد قبولت گشاده لب * چون غنچه تنگ دل شده خامش چو سوسنم حاشا چگونه سركشم از امر عاليت * چون هست حق نعمت تو طوق گردنم بگذر ازينكه نيك و بدى رفت پيش ازين * من بعد بىرضاى تو گردم زنم زنم در من نگر به عين عنايت روا مدار * مطعون دوست گشته و مقهور دشمنم تا دستگيريم نكند آستين تو * در خون ديده مىكشد از غصه دامنم . . .( 1 ) - در قصيده‌يى گويد :. . . برده بودم بسر كوى عدم رخت وجود * باز از آن كوى مرا دولت سلطان آورد نامم از لوح زمان محو به كلى شده بود * نامهء شاه مرا نام بديوان آورد تا نگويند بزرگان كه مرا اين همه راه * حرص منصب طمع دانهء احسان آورد نى كه حق نمك شاه مرا موىكشان * بسمرقند ز اقصاى خراسان آورد كسرى عهد مغيث الحق و الدين كه خداى * بفنون هنرش سرور اقران آورد . . .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 221 | ذبيح الله صفا