. . . اى دل غمزده بسيار منال از احداث * مر ترا گرچه جفاهاش بافغان آورد
نيك بنگر كه هم او نعمت و راحت بكه داد * كه نه آخر غم و رنجى ز پى آن آورد
خرم آن دل كه درين مرحلهء ناز و نياز * ترك جان كرد و بجان روى بجانان آورد
گرچه آب سخنم نزد خرد آتش رشك * در دل زادهء بحر و گهر كان آورد
ده سفينهء گهر از لطف بدانگى كه خريد * ز آنچه از قلزم خاطر بخراسان آورد
* * *
حجاب ره آمد و جهان و مدارش * زره تا نيندازدت بر مدارش
چو مىجويدت رنج راحت مجويش * چو مىداردت خوار عزت مدارش . . .
بباد دى و تاب تيرش نيرزد * نعيم خزان و نسيم بهارش
نه با راحت وصل او رنج هجرش * نه با نوش خرماى او نيش خارش
صد اقداح نوشين نوشش نيرزد * بيك جرعهء زهر ناخوشگوارش
رخ دل ز معشوق دنيا بگردان * مكن منتظر ديده در انتظارش
كه هست و بود بهر او گشته كشته * بهر گوشه همچون تو عاشق هزارش
چه بينى ؟ يكى گنده پير جوان طبع * اگر چادر اندركشى از عذارش
كه دل بردن و بىوفاييست رسمش * جگر خوردن و جان گداريست كارش
همه غنج و رنجست فن و فريبش * همه بوى رنگست نقش و نگارش
كنار از ميان تو آن روز گيرد * كه خواهى كه گيرى ميان در كنارش
قرار از دل تنگ آنگه ربايد * كه تو دل نهى بر اميد قرارش
نماند ز دستان اين زال ايمن * تنى گر بود زور اسفند يارش
كسى را كه او معتبر كرد روزى * بروز دگر كرد بىاعتبارش
مر اوراست تمكين و تشريف و عزت * كه پوشيد و پاشيد و مىداشت خوارش . . .
خنك آنكه شادان و غمگين ندارد * دل از بود و نابود ناپايدارش
بپرهيزد او از متاعى كه نبود * قبول خردمند پرهيزكارش