اما سخن از « ضعف طالع » و « عدم مساعدت بخت و زبونى طالع » او با توضيحات مشروحى كه دولتشاه و ديگر تذكرهنويسان نوشتهاند شايد نتيجهء شكايات خود شاعر از بدى طالع و نا مساعدى بخت « 1 » باشد و ازينگونه افسانهسازيها دربارهء شاعران بمناسبت بعضى از ابيات آنان در قرون اخير كم نيست .
مطلب تازهيى كه تقى الدين بر سخنان پيشين مىافزايد داستان عشق مولاناست به خباز پسرى ، كه از قبيل ماجراهاى عشقى است كه او براى همهء شاعران تراشيده و مطلقا شايستگى ذكر ندارد و عجب آنست كه تقى الدين اين داستان را با داستان « ضعف طالع » لطف اللّه آميخته و بدان شكل خاصى بخشيده و سرانجام گفته است كه : مولانا لطف - اللّه را بعد از آن واقعه جذبهيى رسيد و يكبارگى از دنيا و اهل دنيا معرض گرديد چنانچه « 2 » بعضى اوقات سروپا برهنه گرديدى و كودكان در عقب وى دويدندى و او ايشان را دشنام دادى ، و سبب آن بوده كه مولانا رويى بغايت مدور داشته مانند بارس هركه بوفيوز ميگفتند . مولانا بىطاقت مىشده و دشنام مىداده و اضطراب بسيار مىكرده . . . »
معلوم نيست كسى كه او را جذبهيى رسيده و از دنيا و ما فيها اعراض كرده بود چگونه عمر را تا چندى پيش از مرگ بمداحى سلاطين و عرض هنر خويش در راه كسب زخارف دنيوى گذرانده ، و آنكه سروپا برهنه در كوى و برزن مىگشت و بازيچهء كودكان كوى بود ، چگونه با عزّت در دربارها راه مىجست و شرف ملازمت شاهان مىيافت ؟ بنابراين قبول
هامش
( 1 ) - مثلا در اين قطعهطالعى دارم آنكه از پى آب * گر روم سوى بحر برگردد
ور بدوزخ روم پى آتش * آتش از يخ فسردهتر گردد
ور ز كوه التماس سنگ كنم * سنگ ناياب چون گهر گردد
ور سلامى برم بنزد كسى * هر دو گوشش به حكم كر گردد
اسب تازى اگر سوار شوم * زير رانم روان چو خر گردد
اينچنين حادثات پيش آيد * هر كرا روزگار برگردد
با همه شكر نيز بايد گفت * كه مبادا ازين بتر گرددو همچنين است در غالب قصائد و اشعار شاعر كه در آنها ابياتى دال بر شكايت از نامساعدى بخت و بدى احوال و حرمان و اندوه ديده مىشود .
( 2 ) - يعنى « چنان كه »