دى آن زمان كه دست سحر تيغ صيقلى * آميخت از قراب سپهر سجنجلى
نام او را بدينگونه آورد :
با پايهء هنر غم روزى مخور ، مگر * كز مقدم شه كرم و جود غافلى
گفتم كه كيست آن ميمون قدوم ؟ گفت * خورشيد جود و بحر كرم نجم دين على
فرزانهيى كه مشترى حكمتست و فضل * دانا دلى كه منبع فضلست و فاضلى . . .
و چون چنان كه مىدانيم اين امير با تيمور از در مدارا درآمده و در سفرها همراه او بوده ، بعيد نيست كه وسيلهء معرفى مولانا به « امير صاحبقران » شده باشد به نحوى كه مولانا توانست ازين پس تا چندگاهى در زمرهء ستايشگران عهد تيمورى درآيد .
لطف اللّه از تيموريان نخست امير صاحبقران تيمور گوركان ( م 807 ه . ) را در چند قصيده ستود و از آن جمله در نخستين قصيدهيى كه بستايش وى اختصاص داد به « عز قبول شاه » اظهار اميد كرد « 1 » ، و در قصيدهيى ديگر گفت كه پيش از تشرف بدرگاه او تهىدست و پريشان بود و بيمن نعمتى كه ازو يافت روى آسايش ديد « 2 » .
پسر تيمور ، جلال الدين اميرانشاه ( م 810 ه . ) نيز از ممدوحان شاعر بود و او بقول دولتشاه « 3 » « بمدح پادشاهزادهء محترم اميرانشاه بن تيمور گوركان قصائد غرا دارد . . . و اميرانشاه او را رعايت كردى و زر دادى . . . » لطف اللّه در قصيدهيى مىگويد كه اگر شاهزاده
هامش
( 1 ) -شاه تمور خان الغ آنكه بيمن عدل او * ساخت غزال از ايمنى در كنف اسد وطن
. . . اى بر راى انورت سر سپهر منكشف * در دل پاك گوهرت گنج علوم مختزن
معتكف جناب تو روز و شبست و « لطف » را * هر دو بمدح ذات تو روز و شبند مرتهن
عز قبول شاه اگر تربيتى كند و را * از ره بندهپرورى و ز سر لطف خويشتن
بهر مديح ذات تو درج كند بشعر در * رشتهء درو گوهر از درج عبارت سخن( 2 ) -من بنده كه تادى ز جگرخوارى ايام * با اختر جابر بدم و خاطر مجبور
امروز ز فيض كرم و عز قبولت * با نعمت موسومم و با عزت موفور
آرى ز گل و لاله زمين چهره فروزد * كز ابرو ز خورشيد برد فيض نم و نور
از تربيت جود تو احوال خرابم * شد يكسره در سايهء اقبال تو معمور
در شكر تو شعرم همه كس گفت چو بشنيد * كين گوهر منظوم به از لؤلؤ منثور . . .( 3 ) - تذكرة الشعرا ، ص 358