بوده و بمدح پادشاهزادهء محترم اميرانشاه بن تيمور گوركان قصايد غرا دارد . . . و اميرانشاه ميرزا او را رعايت كردى و زر دادى و مولانا باندك فرصتى آن مال برانداختى و بفلاكت مىگرويدى و در آخر عمر و نهايت پيرى ، مولانا از شهر نيشابور بديه اسفريس « 1 » كه بقدمگاه امام رضا عليه التحية و الثنا مشهورست ، نقل فرمود و باغى داشت كه در آنجا بسر بردى و با مردم كم اختلاط نمودى . روزى جمعى از عزيزان به زيارت مولانا رفتند ، ديدند كه در حجرهء مولانا بسته است ، چندانكه در بزدند كسى جواب نداد ، گمان بردند كه مولانا عمدا جواب نمىدهد ، يكى از آن مردم بر بام سرا آمد ، ديد كه مولانا سر به سجده نهاده ، فرود آمد و در سرا بگشود تا عزيزان درآمدند ، و مولانا سر برنمىداشت ، شخصى سر مولانا را برداشت ، ديد كه مرغ روح بزرگوارش از قفس بدن پرواز كرده ، ياران همچون باران اشك خونين در فراق آن درّ درياى وحدت ريختند ، و مولانا را بعد از شرايط اسلام در قدمگاه امام معصوم رضا دفن كردند و در دست مبارك مولانا اين رباعى نوشته يافتند :
ديشب ز سر صدق و صفاى دل من * در ميكده آن روحفزاى دل من
جامى به من آورد كه بستان و بنوش * گفتم نخورم ، گفت براى دل من !
و كان ذلك فى شهور سنة ست عشر و ثمانمائه ( 816 ) و مولانا بنهايت پيرى رسيده بود » « 2 » .
تقى الدين كاشى هم بمقامات لطف اللّه در سلوك اشارهيى دارد و سرانجام سخن را باينجا مىكشاند كه « لاجرم بسيارى از طوايف امم او را از جملهء اوليا مىدانند و جمعى كثير از خواص اكابر عالم وى را از زبدهء عرفا مىخوانند از آن جمله آوردهاند كه مدة العمر به كار دنيا التفات ننمود و دايم الاوقات بوظايف طاعات و عبادات قيام و اقدام مىفرمود و گاهى كه بنظم اشتغال مىساخت بجز نعت و منقبت حضرات خير المرسلين و امام المتقين پيرامن خاطر نمىگذاشت »
همهء اشارات دولتشاه و تقى الدين دربارهء مقامات بلند روحانى و ترك دنيا و اعراض از شاعرى جز براى نعت و منقبت ، چنان كه تاكنون از مطالعه در احوال شاعر برآمده دور از حقيقت مينمايد مگر آنكه آنها را مربوط بچندسال اخير از دوران زندگانى او بدانيم .
هامش
( 1 ) - در متن چاپ تهران اسفراين ( ؟ )
( 2 ) - نقل باختصار از تذكرة الشعراء دولتشاه چاپ تهران ص 358 - 359