بر شعرش بديدهء قبول بنگرد بر علو سخن و بلندى نامش خواهد افزود « 1 » .
پسر ديگر تيمور شاهرخ ( سلطنت از 807 تا 850 ه ) ممدوح ديگر لطف اللّه از تيموريان است كه شاعر نه سال اول از دوران فرمانرواييش را درك كرد و چنان كه از قصائد او برمىآيد آن پادشاه را در دوران سلطنتش ستوده است . از فحواى سخن « لطف » در مدح شاهرخ تهى دستى و نابرخوردارى او از هنر خويش آشكارست « 2 » و اين مىرساند كه سخن تذكرهنويسان در اينكه وى غالب اوقات را به پريشانحالى و تهىدستى مىگذرانيد چندان دور از حقيقت نيست .
تا اينجا آنچه دربارهء مولانا لطف اللّه نوشتهام مستفاد است از اشاراتى كه در اشعار او ديده شده است . اكنون بپردازيم بدانچه از تذكرهها دربارهء او برمىآيد و آن خود مربوط است باواخر ايام حيات او و اطلاعاتى كه بيشتر با وضع زندگانى شاعر در دوران تيمورى سازگار است :
در اين قبيل اشارات چنين آمده است كه مولانا لطف اللّه از ولايت نصيبى داشتى و به كار دنيا كمالتفات بودى و ازين سبب است كه گويند مولانا ضعيف طالع بوده است . . . و ظهور مولانا در روزگار دولت خاقان كبير . . . امير تيمور گوركان انار اللّه برهانه
هامش
( 1 ) -خديو عرصهء دوران و شاه كشور ايران * معز ملك و ملت مير ميرانشاه فرخفر . . .
. . . شها گر فاضلان هستند عالى بارگاهت را * كه از هر علم هريك راست حظ و حصهء اوفر
بمدحت اندر اكمال بدايع چون كمال اكمل * بوصفت اندر اظهار صنايع چون ظهير از هر
بنظم آورد بيتى چند در تمديح اين حضرت * برسم بندگى اين بنده آورد اندر اين محضر
معانى ذر سواد او چو زلف مهوشان دلكش * لطايف بر بياض او چو حال شاهدان درخور
بسمع اشرف اعلى اگر يك ره قبول افتد * ز اقبالت شود شعرش به قدر از شعريان برتر
كند چون نامه بر نامت ز اوصاف شود نامى * ز تحسينت فروزد دل ز احسانت فرازد سر
چو درجى پرورد گردد چو ديبايى پر از صورت * چو ديوانى پر از معنى چو بستانى پر از زيور( 2 ) -اى شاه ممالك ملك سرور ديندار * بهرام فلك قدر طغان بزم كيانوار
داراى جهان شاهرخ شاه تمور خان * كاندوخت ز تو دولت و دين عزت و مقدار . . .
. . . تو شاه هنرورزى و من بنده هنركوش * ز آثار هنر چيست مرا اين همه آزار
آن را كه بود لطف تو ياور بستاند * داد دل از ايام ستم پيشهء غدار
نقاد خرد داند وراى چو تو شاهى * و آنكس كه برد ره بمعانى كه گفتار
كز درج شكر برطبق عرض دريغست * جز بهر نثار تو چنين گوهر شهوار