نه بيم تنم بود و نه تشويش دلم بود * نه فكر به دنيا و نه تكليف بدين بود
عمرى دگر از گردش چرخ و روش دهر * دل در گرو مهر و مه زهره جبين بود
در ملك دلم تحفهء جان بدغم جانان * بر خاتم دل مهر بتان مهر نگين بود
بدشيفتهء منطق من آنكه عطارد * بر منطقه از خرمن او سنبلهچين بود
كردى ز مديح و غزلم رامش و نازش * گر شاه زمان بود و گر ماه زمين بود
در مجلس عالى ، نكت و رشحهء كلكم * صحف نظر مير علاء حق و دين بود
در شعر بهرزادهء فكر ازيم طبعم * تحسين امير الشعرا ابن يمين بود
سالى دو سه در خدمتشان شاد ببودم * باقى دلم از دهر پريشان و غمين بود
امروز برى گشته ز عيش است بدينسان * آن دل كه رهى را بغم عشق رهين بود
از دست شد آن مست كه در ميكدهء عشق * از بوده و نابوده نه خرم نه حزين بود
چون عمر گرانمايهء من در سر دل رفت * رفت از دل من آنچه ز دلخواه گزين بود
واقع همه گويى كه خيالى به دو خوابى * كاندر نظر چشم و دل واقعهبين بود
گفتم زره تير حوادث بگريزم * از شست قضا دهر كمانكش بكمين بود
جز غبن همه ساله و هر روزه نبد هيچ * سودى كه مرا حاصل از ايام و سنين بود
در قصر سپنجى جهان خاطر ما را * يك ناز و نوا بود و صد اندوه و انين بود
گويى اسد طالع من روز و لودم * با نور فلك در كشش و كوشش و كين بود
گويند دل لطف جگر خسته و شيداست * اكنون نه چنينست كه تا بود چنين بود
بيشتر ابيات اين قصيده بسبب اهميتى كه در بيان بدايت حال شاعر دارد نقل شد و نشان مىدهد كه او در خاندانى مرفه و صاحب مكنت به دنيا آمد و در ظل عنايات پدر در رفاه پرورش يافت و از تحصيل علوم ادبى و مطالعهء ديوانهاى شاعران تازىگوى ، بنا برسم روزگار خود ، برخوردار بود . تا آنگاه كه پدر زنده بود بعيش و شادكامى و دانش آموزى و تمتع از همدم و همسر گذراند و هم در آن روزگار ، پس از فراغ از دانشاندوزى و ادب آموزى مديحهگويى و غزلسرايى آغازيد و بمجلس عالى صاحب ديوان علاء الدين محمد فريومدى راه جست و از فيض انفاس ابن يمين فريومدى ( م 769 ه . ) مستفيض و از تحسين