غرقهء بحر معرفت ماييم * گاه موجيم و گاه درياييم
و بسحق در پاسخ او چنين ساخت :
رشتهء لاك معرفت ماييم * گه خميريم و گاه بغراييم
و سيد ساخته بود :
ما از آن آمديم در عالم * تا خدا را بخلق بنماييم
و بسحق گفت :
ما از آن آمديم در مطبخ * كه بماهيچه قليه بنمايم
و اين استقبال گويا بمذاق « سيد » چندان خوش نيامده و چنان كه در شرح حال بسحق خواهيم ديد حكايتى از سيد و بسحق در اين مورد شايع شده بود .
حقيقت امر آنست كه ابو اسحق با استقبال و جوابگويى و تضمين اشعار پيشينيان و معاصران براى سخن گفتن از مطاعم و ملذات نخواسته است شكمخوارگى خود را ثابت كند بلكه تمام ابيات او نشان از آرزوى ارضاء ناشدهء غرائز انسانى در گيرودار محروميتها و ناداشتيهاى طبقات معينى دون طبقات مرفه است . مثلا با خواندن اين مطلع حافظ كه نشان از انديشهء ژرف شاعر در مقام تنبه از گذشت عمر و فوات فرصت مىدهد :
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو * يادم از كشتهء خويش آمد و هنگام درو
بسحق به ياد گرسنگيهاى خود و طبقهء پيشهوران همطراز خود مىافتد « 1 » و چنين وانمود مىكند كه با شكم تهى بدينگونه سخنان نبايد از راه رفت و بنابر مثل عاميانهء عهد ما فكر نان بايد كرد كه خربزه آبست ! در چنين حالى است كه بسحق شعر حافظ را بدينگونه جواب مىدهد :
طبق پهن فلك ديدم و كاس مه نو * گفتم اى عقل بظرف تهى از راه مرو
چرخ گو اين عظمت چيست چو نتوان كردن * قرص خورشيد تو يك روز بنانى بگرو
اگرم گندم بغرا نبود بفروشم * خرمن مه بجوى خوشهء پروين به دو جو
دست بر دنبهء بريان زن و يخنى بگذار * سخن پخته همينست نصيحت بشنو . . .
هامش
( 1 ) - شغل بسحق پنبهزنى و او به همين سبب ملقب و معروف به « حلاج » بود .