تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
توضيحات كافى داده‌ايم ، و حتى بايد گفت كه تصنع عده‌يى از شاعران يك نوع پيروى از بعضى شاعران پيشين و دنبالهء كار آنان به صورتى شديدتر است . مقصود ما از آرايش معنوى كلام توجه خاص است بايراد تشبيهات و استعارات و مجازها اگرچه غريب و بعيد باشد ، و مخصوصا زياده‌روى در ايراد مضامين ديرياب و نكته‌هاى باريك در شعر ، و توسل بخيالات و باصطلاح « خيال‌انگيزى » ، و ايجازها و اطنابها در ذكر معانى و امثال اينها . همهء اين آرايشهاى معنوى بجاى خود دل‌انگيز و مطلوب و اگر زياده از حد و يا در غير محل و موضع خود باشد ملال‌انگيز و ناخوش‌آيند است . مبالغه در مضمون‌سازى كه در اين دوره رواج داشت منشاء اصلى افراط در غالب اين آرايشهاى معنوى بود و توسل بخيالات باريك و تصورات مبهم و ايهامها و استعارات غريب را بهمراه مىآورد . علت اينكه بعضى از سخن‌شناسان زمان با مبالغه در ايراد مضامين باريك مخالفت مىورزيدند همين بود . نور الدين عبد الرحمن جامى كه از استادان مسلم اين عهد است ، هنگامى كه دربارهء خلاق المعانى كمال الدين اسمعيل سخن مىگويد بمعانى دقيق او اشاره مىكند و چنين مىنويسد كه : « اما مبالغهء وى در تدقيق معانى عبارات وى را از حد سلاست و روانى بيرون برده است « 1 » » و جايى كه خلاق المعانى به علت دقت فراوان در معانى ببيراهه افتد شاعرانى كوچكتر از او را كه در اين عهد مىزيسته‌اند تكليف روشن است . در مورد الفاظ ، علاقهء دسته‌يى از شعراى اين عهد بتصنع و آرايشگرى خيلى بيش ازين بود ، و گروهى ازين قوم ، خاصه آنان كه در قصيده مهارتى داشتند ، دست شعراى متقدم را از پشت بستند ! و عجب درآنست كه هرچه تصنع شاعران در آن عهد بيشتر بود سخن‌شناسان زمان بدانان بيشتر بديدهء احترام مىنگريستند . دولتشاه هنگامى كه بدينگونه سخن‌سرايان مىرسد آنانرا بفضل و دانش مىستايد مثلا دربارهء لطف اللّه نيشابورى مىگويد كه « مرد دانشمند و فاضل بوده و در سخنورى در زمان خود نظير نداشته و صنايع شعر را از استادان كم كسى چون او رعايت نمود و او در همه نوع سخنورى كامل است « 2 » . » از همين لطف اللّه نيشابورى چنان كه خواهيم ديد اشعارى روايت كرده‌اند كه از كثرت دشوارى شاعران را از
هامش
( 1 ) - بهارستان چاپ افست تهران 1348 ( از روى نسخهء چاپ وين ) ص 98 ( 2 ) - تذكرة الشعرا ص 352
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 173 | ذبيح الله صفا