بخواب زلف سياه تو ديدهام يك شب * هنوز خاطر محزون من پريشانست
هدايت تو بعشقم دليل شد ورنه * بكسب علم لدنى نمىتوان آموخت
مريض عشق ندارد اميد بهبودى * شنيدم از حكما مرگ را دوايى نيست
پاى در ديده نه و از مژهام باك مدار * ز آنكه در پا نرود خار كه نمناك بود
حديث چشم ترا گفت كاتبى با خلق * هزار رخنه ز هر گوشه رو بمردم كرد
پر آتش است جهان از پر كبوتر مهر * مگر كه نامهء شوق منست بر بالش
آن لعل لب تست كه گرد دهنست * يا خون منست بر گذرگاه عدم
از عصمت بخارى :
كرم كن اى اجل زودم به بيهوشى مرگ افكن * اگر دانى كزين ديوانگى هشيار خواهم شد
نهان از ديده با تو عشق مىبازم كه در گريه * بسى تردامنى ديدم ز چشم اشكبار خود
مشام خلق پر از نكهت وفا گردد * بهر ديار كه از خاك من غبار برند
كباب شد دل و ياراى آه گرم ندارم * كه طعمهء سگ كوى تو بوى دود نگيرد
از درد ميناليد دل خون كردمش يكبارگى * بر بوى وصلت تا بكى موقوف درمان دارمش
از امير شاهى :
كسى كه زلف تو بيند بخواب در شب تار * على الصباح پريشانيست تعبيرش
مشاطه زلف يار بانگشت مىكشد * ز آنرو كه نسبتى بقلم نيست دوده را
عمرى دهان تنگ توام در خيال بود * جان رميده را همه فكر محال بود
گفتم رسد ميان توام باز در كنار * گفتا برو كه آنچه تو ديدى خيال بود
طرارى آن طره ز رخسار تو پيداست * هرجا كه رود دزد بمهتاب نمايد
تا نيشكر شكسته نشد كام ازو نيافت * در وى كسى رسد كه برآيد ز بند خويش
خيال خال تو آسايش دلست از آن * بداغ تازه مداوا كنند ريش كهن