بگيرند غافل از آنكه « قبول خاطر و لطف سخن خدادادست » ، نكته الهام شدنيست و لفظ آموختنى ، اما نه الهام در خاطر قابل بىمقدمات تعليم و تفكر امكان مىيابد و نه لفظ فصيح معجزهآسا را قريحهء توانا پيش از كسب ادب و مطالعهء آثار استادان چيرهدست ايراد تواند كرد .
از اواخر قرن هفتم تا قرن دهم با مقدماتى كه گفته و ديدهايم ، اين هر دو شرط اخير در كمتر كسى مانند عبد الرحمن جامى جمع بود . و اگر اين شاعر استاد را مستثنى بدانيم ، قاعدهء عموم چنين است كه هرچه تا اواخر قرن هشتم در مدارج زمان صعود كنيم اجتماع هر دو شرط مذكور را با شدت و ضعفى در شاعران بيشتر مىبينيم و هرچه نزول نماييم كمتر ، و طبعا در اين مورد اخير هم باشد تها و ضعفها مواجه خواهيم بود . لازمهء پيروى از نكتهآفرينيهاى حافظ احراز همان قدرت فكرى و لفظى اوست ولى شاعران عهد مذكور غافل از اين اصل بگونهيى روزافزون بتكاپوى يافتن نكتههاى باريك افتادند و در گيرودار اين تكاپو گاهى از رعايت جانب الفاظ بازماندند و با اين عمل مقدمات ايجاد سبكى را در ادب فارسى فراهم كردند كه از آغاز قرن دهم قوت آشكارى يافت و در دورهء صفويان بتدريج كار را بجايى كشانيد كه مثلا يكى از سران شيوهء « خيالپردازى » يعنى ميرزا جلال اسير در اسارت مطلق مضامين افتاد و در شكنجههاى اين اسارت مطلق گاه سنت زبان مادرى خود را در تركيب الفاظ هم از ياد برد و از بيان عبارتهاى نامفهوم ابا نكرد « 1 » .
هامش
( 1 ) - مانند :درد دلم گمان مه و ساله مىكند * خون جگر خيال گل و لاله مىكند
غبارم معذرت پيش از شكستن توبه مىگردد * گناه مست او را مشق استغفار مىدانم
خلق بىساختگى بوى گلابش نشود * آنقدر گل كه ز گلزار تو كل چيدم
شد بيستون چو حوصلهء سختى خمار * فرهاد برق تيشهء مى دير مىرسدو چه خوب در مقطع غزلى بدينگونه وصف حال مىكند :كس نمىفهمد زبان گفتگوى ما اسير * هرچه ما ديديم با بيگانه مىدانيم ما