تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
اكنون بىفايده نمىبينم كه بعضى از مضامين را كه شاعران اين عهد ، خوب و بد ، آفريده‌اند فهرست‌وار بياورم : از امير همايون اسفراينى :
دل بسوداى بتان دادن ز خود گم گشتنست * خودفروشى را خريدارى در اين بازار نيست شب مرا در كنج تنهايى نه خواب غم گرفت * بىتو از خون جگر مژگان من درهم گرفت دور ازو يك لحظه نتوانش به صد زنجير داشت * هر دلى كو خوى با آن زلف خم در خم گرفت خوشدلم در عاشقى با آب چشم خود كزو * هرچه جز نقش تو از لوح ضميرم شسته شد چشم او در خواب و مژگانش بخونريز كسان * اى خوش آن مستى كه خوابش عين بيدارى بود ز سيل ديده سرگردان شدم در وادى هجران * نپندارى كه از راه تمناى تو برگشتم من از سجود بتى آن‌چنان شدم كه ملك * ز بهر رشتهء تسبيح برده ز نارم نشان زخم ناخن نيست بر اين سينهء پرخون * خيال ابرويش عكس از درون افكنده بر بيرون
از فغانى شيرازى است كه گرد گرديها با گرد كرد .
منم اى سوار گردى بعنان تو روانه * نروم ز پيش راهت بجفاى تازيانه آلودهء گردى ز پى صيد كه گشتى * غرق عرقى از دل گرم كه گذشتى گردى شوم نشينم بر دامن قبايش * پنهان ز چشم مردم مالم رخى به پايش
از كاتبى نيشابورى است .
شد استخوان تنم همچو موى و زين سببست * بروزگار جوانى سپيدمويى ما بر عشق تو از خيل خرد ديده ببستيم * بر مردم بيگانه ببندند گذرها