حكمت و اصل و فرع ورزيده * به ترازوى شرع سنجيده
مستمر بر مكارم اخلاق * مشتهر در مجامع آفاق
طيب انفاسشان مروح روح * جنبش كلكشان كليد فتوح
همه را دل ز همت عالى * از قناعت پر ، از طمع خالى
وه كز ايشان بجز فسانه نماند * جز سخن هيچ در ميانه نماند
كيست شاعر كنون يكى مدبر * كه نداند ز جهل هر از بر
نكند فرق شعر را ز شعير * راحت خلد را ز رنج سعير
همت او خسيس و طبع لئيم * همه آفاق را حريف و نديم
روز و شب كوبكوى و جاى بجاى * مىدود چون سگان سوختهپاى
ژاژ خايد ظرافت انگارد * هرزه گويد لطيفه پندارد . . .
گشته زينگونه خست و ابرام * شعر مذموم و شاعران بدنام
هركه مخذول و خاسرش خوانند * خوشتر آيد كه شاعرش خوانند
لفظ شاعر اگرچه مختصرست * جامع صد هزار شين و شر است
نيست يك خلق و سيرت مذموم * كه نگردد ازين لقب مفهوم
جامى در ضمن همين ابيات ، علاوه بر نادانى و جهالت شعراى عهد خود ، از پستى و سفلگى آنان نيز بسى ناليد و چون خود مردى ابى الطبع و بلندانديشه بود نمىتوانست تجارت پيشگى گروهى از متشاعران عهد را ناديده بگيرد و از آن بگذرد و اين معنى چنان انديشهء او را مشغول داشته كه چند بار ديگر از شاعرى خود اظهار ندامت نموده است .
اما جهل و نادانى و صفات مذموم و عادات ناستودهيى كه جامى بشاعران دورهء خود نسبت داده ، اگرچه از بلاياى شايع در آن روزگار بود ، اما بيمارى همهگير نبود و ما عداى مردم لهو پيشهء شاعرنما يا اهل حرفهء عوام سستانديشه ، مردم فاضل و دانشمند و سخنگويان توانايى نيز بودهاند كه در همين جلد باحوال و آثار گروهى از آنان اشاره خواهيم كرد ، ليكن با مراجعهيى مختصر بكتب تذكرهء همان قرن و يا قرن دهم كه دربارهء گويندگان اين عصر اطلاعات فراوان دارد ، بنام شاعران كممايه بسيار باز مىخوريم و وقتى بشهرت و اعتبار بعضى از آنان واقف شويم بر ميزان شگفتى ما افزوده مىشود .