جامى در اين صحيفه بجا مينمايد . وى مىگويد « 1 » كه چون مولانا جامى در بازگشت از سفر حج « از دمشق متوجه حلب شدند و بحلب رسيدند ، در آن ولا قيصر روم توجه ايشان را از خراسان بجانب حجاز شنيده بود ، بعضى كسان خاصهء خود را همراه خواجه عطاء اللّه قرمانى . . .
مصحوب پنجهزار اشرفى منقود و صد هزار ديگر موعود پاى مزد خدام ايشان كرد ، به زبان مسكنت و نياز التماس نمود كه ايشان چند روزى پرتو التفات بر ساحت مملكت روم اندازند و ساكنان آن مرزوبوم را بقدوم شريف خود بنوازند ، و از اتفاقات حسنه آن بود كه ايشان پيش از رسيدن رسولان قيصر به چند روز برحسب الهام آسمانى از دمشق متوجه حلب شده بودند ، چون رسولان بدمشق رسيدند ايشان را نديدند ، تأسف بسيار ورزيدند و ايشان هنوز در حلب بودند كه خبرآمدن مردم قيصر بطلب ايشان از دمشق رسيد ، بىتوقف از حلب روى بتبريز نهادند كه مبادا آن رسولان از دمشق بحلب آيند و ايشان را بالحاح و ابرام طلب نمايند . . . » داستان فلورنهاى طلاى بايزيد كه به خدمت جامى و جلال دوانى فرستاد ، خود مشهور است .
شاعران عثمانىنسب
از ميان شاهان عثمانى تا اوايل قرن دهم چند شاعر خوب را مىشناسيم كه به فارسى و گاه بتركى شعرهاى دلپذيرى ساختهاند « 2 » .
سلطان سليم ( 918 - 926 ه ) از شعراى خوب فارسى بوده است . فخرى هروى مينويسد كه « به شعر گفتن بسيار ميلى داشته اكثر شعرا و عرفا بشعر او مايلند ، على الخصوص شعر را به زبان فارسى مىگويد . ديوان اشعارش را تمام ديدم . . . » وى در اشعار خود سليم و گاه سليمى تخلص مىكرد و از غزلهاى اوست :
در عاشقى دو ديدهء من چون گريستند * خوبان خجل شدند و همه خون گريستند
از غم بسوختند چو ديدند حال من * آنان كه بر ملامت مجنون گريستند
در خنده خواندند بتان نامهام ولى * آگاه چون شدند ز مضمون گريستند
بر درد من ز زخم رقيبان سنگدل * از دوستان زياده چو جيحون گريستند
هامش
( 1 ) - نقل از كتاب « جامى » تأليف آقاى على اصغر حكمت ، ص 47 - 48
( 2 ) - دربارهء آنان مخصوصا مراجعه شود به تحفهء سامى صحيفهء اول ؛ و به روضة السلاطين فخرى هروى ص 72 - 78