ترا رقيب و مراشد سرشك محرم راز * ترا صبا و مرا آب ديده شد غماز
و گرنه عاشق و معشوق راز دارانند * رسيد موسم گل ، عيش و كامرانى كن
گذشت عمر گرانى مكن روانى كن * خلاف زاهد مكار تا توانى كن
در آبميكده و چهره ارغوانى كن * مرو بصومعه آنجا سياهكارانند
سپاه خال و خطت مىكنند غارت دين * نشسته ابرو و چشمت ز گوشهها بكمين
كشيده صف ز خطا تا بروم لشكر چين * گذر بكن چو صبا بر بنفشه زار و ببين
كه از تطاول زلفت چه سوگوارانند * چو آفتاب رخت نيست ماه در خاور
نهاده پيش قدت سرو سركشى از سر * نديده ديده چو روى تو اى پرى پيكر
به زير زلف دو تا چون نگه كنى بنگر * كه از يمين و يسارت چه بىقرارانند
ببين كه مردم چشمت چو آهوى صياد * ز خال دانه ز زنجير زلف دام نهاد
ز خال و دانه خطايى چنين بدام افتاد * خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
كه بستگان كمند تو رستگارانند « 1 »
هامش
( 1 ) - غزل و مخمسى كه نقل شده هر دو از روضة السلاطين فخرى هروى و تعليقات آقاى حسام الدين راشدى بر آن اخذ شده است .