گرچه جوانيت ز فرزانگيست * اين ز جوانى نه كه ديوانگيست
كودكى ار چند هنرپرور است * خرد بود گر همه پيغمبر است
كى رسد اين مرتبه و فن به تو * از پدر من به من از من به تو
پير بداق ابيات زيرين را در جواب به پدر فرستاد :
اى دل دولت بلقاى تو شاد * باد ترا شوكت و بخت و مراد
نيستم آن طفل كه ديدى نخست * بالغم و ملك به بالغ درست
شرط ادب نيست مرا طفل خواند * بخت چو بر جاى بزرگم نشاند
هر دو جوانيم من و بخت من * با دو جوان پنجه بهم برمزن
با منت از بهر تمناى ملك * خام بود پختن سوداى ملك
تيغ مكش بر رخ فرزند خويش * رخنه مكن گوهر دلبند خويش
پختهء ملكى دم خامى مزن * من ز تو زادم نه تو زادى ز من
شاخ كهن علت بستان بود * نخل جوان زيب گلستان بود
كشور من نيست كم از كشورت * لشكر من نيست كم از لشكرت
خطهء بغداد به من شد تمام * كى دهم از دست بسوداى خام
چون تو طلب مىكنى از من سرير * من ندهم گر تو توانى بگير
ميان جهانشاه و جامى مكاتبه برقرار بود و جهانشاه ديوان خود را براى ملاحظهء استاد فرستاده و جامى قطعهيى در جواب او سروده و در آن قطعه بمناسبت تخلص « حقيقى » كه جهانشاه داشت او را « شاه حقيقى » وصف كرده « 1 » و او را پادشاه « دانش مآب » و « عرفانپناه » خوانده « 2 » .
جهانشاه هدايايى نيز براى جامى فرستاده و جامى در پاسخ ازو اظهار امتنان كرده بود « 3 » .
هامش
( 1 ) -به صورت پرستان كوى مجاز * ز شاه حقيقى نشان داده باز( 2 ) -سخن كوته از زادهء طبع شاه * كه دانش مآبست و عرفانپناه( مأخوذ از كتاب جامى ، استاد على اصغر حكمت ، ص 35 )
( 3 ) - ايضا كتاب « جامى » ص 36